بسم الله الرحمن الرحیم

وضع زن قبل از اسلام و بررسی ازدواج های پیامبر

مطالب زیر با دقت در آیات و تفسیر و تاریخ در مورد زنان و ازدواج های پیامبر اسلام به رشته تحریر در آمده:

وضع زن در عصر جاهلیت به گونه ای بوده که زن از همه مزایای اجتماعی و حقوق انسانی محروم بوده حتی درباره خود ، حق تصمیم گیری نداشته و مالک هیچ کاری برای خود نبود و اصلا وارث به حساب نمی آمد و این مردان بودند که می توانستند با هر که مایل بودند ازدواج نمایند بدون هیچ محدودیتی و شاید این همه بی حرمتی و فشار و احساس پوچی برای بعض زنان بود که با آرایش نمودن خود به هر مردی که متمایل بودند او را به سوی خود دعوت می نمودند تا جایی که مسئله زنا در بین آنان امری رایج بوده و با توجه به اینکه جنگ های قبیله ای و گاهی حمله های خارجی موجب کشته شدن و از بین رفتن مردان و بی شوهر شدن آنان می گردید که غالبا دارای فرزندان صغیر نیز بودند که مردان به خاطر بالا کشیدن اموال صغار با مادران شوهر از دست رفته ازدواج می نمودند و با از بین بردن اموال صغار و فرو نشاندن هوس خویش آنان را بدون سرپرست و نداشتن هیچ امکاناتی رها نموده که چاره ای جز ارتزاق از راه فحشاء نداشتند وحتی بعضی آنان به عنوان فحشاء علمی بر سر درب خانه خود نصب می نمودند و کمتر کسی بود که در این هرج و مرج آلوده به فحشا نباشد.با توجه به این مقدمه می توان آیه شریفه سوره نساء/30را معنی نمود:(و اتوا الیتامی اموالهم ولا تتبدلوا الخبیث بالطیب و لا تاکلوا اموالهم الی اموالکم انه کان حوبا کبیرا...)اموال یتیمان را به آنان بدهید(یعنی اگر با مادر آن ها ازدواج نمودید مال یتیمان آن ها بر شما حلال نیست بلکه باید پس از بزرگ شدن به آنان رد کنید) و مبادا که آن اموال غیر حلال و خبیث را با اموال پاک خود اشتباه کنید و یا با اموال خودتان مخلوط نموده و از آن خود بدانید که این عمل گناه بزرگی است.پس از نزول این آیات و آیات مشابه نسبت به حرمت اموال ایتام مسلمین چنان رم کردند که دیگر حاضر به ازدواج با چنین زنانی نشدند از ترس آن که مبادا به مال صغیر آلوده شوند از این جهت آیه بعد نازل شد که اگر واقعا می ترسید که نتوانید رعایت عدالت و امانت نسبت ایتام و اموال آنان بنمایید پس با دیگر زنانی که صغیر دار نیستند و یا اگر هستند مالی ندارند ولی می توانید از آن ها سرپرستی کنید ازدواج کنید با زنانی که نظر شما را جلب نموده اند2یا3یا4 که چون عدد بیشتری ذکر نشده نهایت آن را چهار همسر دانسته اند به شرط اجرای عدالت بین آنان که اگر نمی توانید ویا نتوانستید به یک همسر اکتفا کنید.

 آیا داشتن بیش از چهار همسر از مختصات پیامبر بوده؟

 تا قبل از سال هشتم هجرت ازدواج برای مردان محدودیتی نداشته و هر کس به اندازه توانایی مالی ومیل خود می توانسته زن بگیرد.و اگر می بینیم که پیامبر اسلام دارای بیش از چهار زن بوده دیگران هم در آن زمان بوده اند که بیش از چهار زن داشته اند و این عملی عادی و رایج بوده چنانکه در المیزان ج4صفحه195آمده تعدد زوجات در بین بعضی اقوام مثل یهود و عرب حدی نداشته به طوری که گاه مردی از آنان ازدواج با ده و بیست و زیاد تر می نموده.علاوه بر این که همه ازدواج های پیامبر پس از خدیجه جنبه مصلحت اندیشی یا سیاسی و یا عاطفی بوده و در قرآن هم هیچ کجا به پیامبر اجازه بیش ازچهار زن داده نشده بود تا گفته شود که این از مختصات پیامبر است بلکه مختصات پیامبر در قرآن در این باره یکی درباره زنی به نام (میمونه)است که خود را (بدون مهریه )به پیامبر بخشید که آیه نازل شد(و امرأه مؤمنه ان وهبت نفسها للنبی ان اراد النبی ان یستنکحها) یعنی اگر زن مؤمنه ای خود را به پیامبر بخشید اگر پیغمبر مایل بود می تواند با او ازدواج کند( بدون مهریه اما نه بدون عقد ازدواج (که بعض مفسران گمان کرده اند) زیرا در آیه جمله( ان یستنکحها)آمده یعنی اگر بخواهد می تواند او را به نکاح در آورد که لازمه آن عقد ازدواج می باشد و این گونه رفتار مختص به پیامبر است نه دیگر از مؤمنان و یکی دیگر از مختصات پیامبر در این باره عدم رعایت قسم می باشد به دلیل آیه  51 احزاب(ترجی من تشاء و تئوی الیک من تشاء)نوبت هر یک از همسرانت را بخواهی می توانی به تاخیر اندازی و هر کدام را بخواهی نزد خود جای دهی.و تا سال هشتم هجرت پس از فتح مکه و پس از آخرین ازدواج پیامبر با (میمونه)فرمانی نبوده سپس دستوری رسید که از این پس ازدواج با زنان بر تو حلال نیست(لا یحل لک النساء من بعد و لا ان تبدل بهن من ازواج) احزاب/52 و این مقدمه و هشداری بود برای دستور بعدی که اصلا کسی بیش از چهار زن نباید به ازدواج در آورد آن هم به شرط رعایت و اجرای عدالت بین آنان و اگر این توانایی را ندارد فقط یک همسر باید داشته باشد(فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی وثلاث و رباع فا ن خفتم الا تعدلوا فواحده)نساء/3 که پس از سوره احزاب نازل شد و به همین جهت پیامبر هم پس از آن ازدواج دیگری ننمود.اما در مورد ازدواج های قبلی با بیش از چهار همسر چه در مورد پیامبر و یا دیگران آن را مجاز و بدون گناه معرفی نموده چون اگر گناه و غیر مشروع معرفی می شد حتی نسبت به گذشته قبل از دستور تحریم لازمه آن غیر مشروع بودن فرزندان آنان معرفی می شدند که این معنی با شئونات افراد از نظر اسلام سازگاری نداشت و ثانیا مشکل دیگر انتخاب چهار همسر مجاز و رها کردن بیش از آن را و در نتیجه عده زیادی از زن ها رها شده بدون سرپرست که به خاطر فقر و بیچارگی چه بسا آلوده به گناه و موجب اشاعه فحشاء می گردد که این بر خلاف نظر اسلام می شده  بنابر این با توجه به سیره اسلام و جهات فوق و جلوگیری از فرو پاشی خانواده ها اسلام نسبت به ازدواج های بیش از چهار همسر در گذشته را مورد اغماض قرار داده و همانطور که گفته می شود قانون عطف بماسبق نمی شود یعنی گذشته را شامل نمی شود بلکه قانون و مقررات حین نزول جنبه قانونی پیدا می کند و باید مورد عمل قرار گیرد و اما در مورد کسانی که بیش از چهار همسر داشتند که پیامبر  هم یکی از آنان بود دستوری برای رها کردن آنان نبود دلیش هم عمل خود پیامبر می باشد اما به تدریج عملی می شد چرا که با مردن آنان و یا زنان آن ها خود به خود دستور محقق می شد در صورتی که کسانی که با زن پدر خود ازدواج نموده بودند پس از نزول آیه(و لا تنکحوا ما نکح اباؤکم من النساء الا ما قد سلف )  نساء /22  ( بازنانی که پدران شما با آنان ازدواج کرده اند هرگز ازدواج نکنید )پیامبر دستور به جدایی و رها کردن آنان داد ویا کسانی که جمع دو خواهر در ازدواج نموده بودند با نزول آیه (و ان تجمعوا بین الاختین الا ما قد سلف ) نساء /23 ( و اینکه جمع بین دو خواهر نکنید. پیامبر دستور به رها کردن یکی از آنها را داد ) و منظور از جمله (الا ما قد سلف)آن است که نسبت به گذشته بر شما گناهی نیست چون جاهل بودید و فرزندانی که قبلا از این گونه ازدواج ها به هم رسیده خارج از مناکحت نبوده و فرزند زنا و نا مشروع به حساب نیایند ضمنا در مورد شخص پیامبر و مسایل و مشکلاتی متعددی که در آخر عمر برای حضرتش پیش آمده و می آمد نه تنها از ازدواج مجدد منع شد و مسئله تحدید زوجات مقرر شد که در آیه (ترجی من تشاء منهن و تؤی الیک من تشاء)احزاب/51با توجه به این که از آنان فرزندی هم نداشت و رها کردن بعضی آنان به خاطر محدود نمودن همسران خود مشکلی پیش نمی آورد به پیامبر اختیار داده شد که هر یک از آنان را که خواسته باشد می تواند رها کند، اما شاید برای حفظ شخصیت و موقعیت اجتماعی آنان و نیز موجب دل شکستگی آنان می گردد از رها کردن آنان خودداری نمود و آنان هم به همین دل خوش و راضی بودند که ام المؤمنین و همسر پیامبر باشند بدون انتظار قسم.

تاریخ مختصری از همسران پیامبر

   1)خدیجه بنت خویلد که ابتدا همسر عتیق بن عائذ و پس از آن ابوهاله بن منذر اسدی و برای سومین ازدواج در سن چهل سالگی با پیامبر بیست و پنج ساله اتفاق افتاد و بعد از بیست و پنج سال در سن 65 سالگی در سال 10 بعثت در گذشت در سفینه البحار ج3 به نقل از المناقب آمده تا مادامی که خدیجه زنده بود پیامبر با هیچ زن آزاد و یا کنیزی ارتباط نداشته همانطور که حضرت علی (ع) با صدیقه کبری بود.

2)سوده بنت زمعه که قبلا همسر سکران بن عمر بوده مدتی پس از فوت حضرت خدیجه از حبشه مراجعت به مکه نمود و چون شوهر خود را از دست داده بود اگر به کسان خود مراجعه می نمود او را با زجر و تهدید به قتل وادار به کفر می نمودند پیامبر هم که تنها بود با او ازدواج نمود و تقریبا هم سن پیامبر بود.

3)عایشه بنت ابی بکر تنها بکری بود که پیامبر به تقاضای ابو بکر در سال اول هجرت در مدینه با او ازدواج نمود و تقریبا بیست ساله یا کمتربود که بیوه شد ودر سن 66سالگی سال58هجری در مدینه در گذشت.

4)حفصه دختر عمر خطاب که قبلا همسر خنیس بن حذاقه بود و در سال سوم هجرت با پیامبر ازدواج نمود پنج سال قبل از بعثت متولد شده ودر سال 41 هجری در سن 59-60 سالگی در گذشت.

5)زینب بنت حزیمه بن الحارث که قبلا همسر طفیل بن حارث بن عبد المطلب و پس از آن عبید بن الحارث و پس از آن عبید الله بن جهش اسدی بود که در غزوه احد به شهادت رسیده و در همان سال سوم هجرت با پیامبر ازدواج نموده و پس از هشت ماه در گذشت .

6)ام سلمه بنت امیه مخزومی که قبلا همسر ابو سلمه بن عبدالله و دارای 4فرزند بود که پس از مراجعت از حبشه شوهرش در جنگ احد مجروح شد و سپس از دنیا رفت پیامبر در آخر سال سوم هجرت با او ازدواج نمود و در خانه زینب که از دنیا رفته بود اسکان داد وی آخرین همسر پیامبر بود که پس از شهادت امام حسین در سن 84 سالگی از دنیا رفته و کسی است که عایشه را از رفتن به جنگ جمل شدیدا منع نمود.

7)زینب بنت جحش دختر عمه پیامبر که با زید بن حارثه پسر خوانده پیامبر ازدواج نمود و پس از طلاق در سال پنجم هجرت با پیامبر ازدواج نمود که داستان مفصلش در سوره احزاب آمده و در سن 53 سالگی در گذشت.

8)جویریه بنت الحارث بن ابی خرار که قبلا همسر ذوالشعرین بوده و پس از شهادت وی در غزوه مریسع و در آخر سال پنجم یا ششم هجرت با پیامبر ازدواج نمود و در سن 56 سالگی در سال 50-56 هجرت در گذشت.

9)ام حبیبه بنت ابی سفیان که ظاهرا مادرش هند مادر معاویه نبوده در ابتدا همسر عبید الله بن جحش اسدی بود که به اتفاق به حبشه هجرت نموده و چون عبید الله در حبشه به دین نصاری گروید و پس از آن هم مرد به تقاضای پیامبر نجاشی پادشاه حبشه به وکالت از پیامبر و بر پا کردن مجلس مفصلی و مهریه چهار صد دینار زر سرخ که نقدا به وی پرداخت نمود او را به عنوان همسر پیامبر و ام المؤمنین در بین مسلمین مهاجر حبشه معرفی نمود تا آن که در سال هفتم هجرت که آخرین دسته مهاجرین به سر کردگی جعفر بن ابی طالب به مدینه وارد شدند به خدمت پیامبر مشرف گردید که این ازدواج علاوه بر جنبه سیاسی و حمایت از ام حبیبه پتکی بود بر مغز ابی سفیان و در سال 44 هجری وفات نمود.

10)صفیه بنت حی بن اخطب از سبط هارون از قبیله یهود بنی النضیر نخست زن سلام بن حکم بود سپس به نکاح کنانه بن ربیع در آمد که وی در جنگ خیبر کشته شد و پس از اسیر شدن صفیه به عنوان صفای غنائم مخصوص پیامبر شد که آن حضرت آزادی او را مهریه اش قرار داد ودر سال 36 هجری و یا در زمان خلافت عمر از دنیا رفت.

11)میمونه بنت الحارث زوجه مسعد بن عمرو ثقفی و پس از او شوهر دیگری نمود که پس از وفات او در سال هفتم هجرت هنگام مراجعت از عمره القضا خود را به پیامبر بخشید و آیه (و امرأه مؤمنه ان وهبت نفسها للنبی ان اراد النبی ان یستنکحا خالصه لک من دون المؤمنین )سوره احزاب در این باره نازل شد که توضیح آن قبلا گذشت و این آخرین ازدواج آن حضرت بود که پس از آن ازدواج بر پیامبر ممنوع گردید و میمونه در ال 61و یا 66هجری از دنیا رفت و اگر عدد اخیر درست باشد آخرین زن پیامبر که از دنیا رفته میمونه بوده نه ام سلمه.   

نکته ها

1)از یازده زنی که پیامبر با آن ها ازدواج نموده و هم بستر شده حضرت خدیجه که در سال دهم بعثت در مکه از دنیا رفته و دیگری خزیمه که قبلا گفته شد پس از هشت ماه از همسری با پیغمبر از دنیا رفته باقی زنان که نه نفر بودند همگی پس از آن حضرت از دنیا رفتند و پیامبر در وقت وفات دارای نه همسر بوده .

2)به جز عایشه باقی همسران بیوه گانی بودند که غالبا بیش از یک بار شوهر نموده نبودند .

3)بیشتر ازدواج های پیامبر پس از هجرت یعنی در سن 53 سالگی و بعد از آن بوده آن هم بر مبنای حکمت ها و مصالحی بوده و به گفته المیزان ج4 ص210 (ازدواجه بمن تزوج بها من النساء لم یکن علی حد غیره من عامه الناس)ازدواج های آن حضرت با زن های متعدد بیش تر از ازدواج های عامه مردم بوده.

4)پس از آن که همسران رسول از وی دنیا و زینت های آن را خواستند حضرت به حکم خداوند آنان را مخیر نمود که به همان وضع پیامبر در نهایت فقر و بی آلایشی و دوری از زینت ها به سر  برند و یا از پیغمبر جدا شوند که همگی زندگی با آن حضرت را اختیار نمودند (احزاب آیات 28و29)

5)با آن که به عقیده شیعه پیامبر مشرع متعه (ازدواج موقت ) بود اما با دقت در تاریخ پیامبر و نیز ائمه اطهار سلام الله علیهم موردی در باره ازدواج موقت دیده نشد و این امر نشانگر  آن است که متعه برای کسانی و در مواردی مجاز است که شخص دارای همسر دائم و یا کنیزکی که در دسترس او باشند نباشد بلی از کنیزکان استفاده می کردند چنانکه خود پیامبر با ماریه قبطیه و ریحانه مضاجعت نموده و حتی از ماریه صاحب فرزندی به نام ابراهیم گردید که قبل از رحلت آن حضرت از دنیا رفته و آن حضرت در مرگ او بسیار متأثر گردید و همچنین سایر ائمه و حتی بعض ائمه علیهم السلام مادرشان کنیز بوده و این هم وهنی و عیبی نیست و طبق حکم اسلام هر کنیزی که از مالک خود دارای فرزند می شد دیگر حق فروش و یا واگذاری او را به دیگری نداشتند و باید بماند تا پس از مولای خود به عنوان سهم الارث فرزندش آزاد شود زیرا هیچ کس نمی تواند مالک پدر یا مادر خود باشد و این خود راهی برای آزادی کنیزان بوده.

6)هیچ یک از ائمه علیهم السلام در یک زمان بیش از چهار همسر در حباله نکاح نداشته اند و اگر بیش از چهار همسر برای بعض آنان نوشته شده به صورت متناوب بوده نه هم زمان،آن هم غالبا از بیوگان و یتیم دارانی بوده اند که به خاطر سرپرستی از آنان و یتیمان آنان انجام می شده .

با اظهار نظر های خود ما را یا ری فرمایید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 10:17  توسط کاظم  | 

روان – نفس – عقل

و نفسٍ وما سوّيها    فالهمها فجورها و تقويها    قد افلح من زكّيها    و قد خاب من دسّيها    سوره شمس

قسم به نفس و آنكه او را آرايش داد   و در آن زمينه و استعداد انحراف و پرهيزگاري را قرار داد رستگار شد   آنكس كه او را به خوبيها رشد و پرورش داد و محروم شد كسي كه  عظمت آنرا ناديده گرفت .

نكته هايي كه از اين آيات استفاده مي شود :

1-از اينكه خداوند پس از قسم ياد كردن به شمس و قمر و روز و شب و آسمان وزمين به نفس قسم ياد مي كند دليل عظمت و والايي آنرا آشكار مي كند و اينكه عظمت و ارزش هر انساني به نفس اوست .

2-منظور از نفس تنها جان نيست زيرا هر جانداري داراي چنين نفسي كه استعداد فجور و تقوي داشته باشد نيست بلكه منظور از آن نفس انساني است كه جاني دارد كه قدرت انتخاب داشته و مختار آفريده شده در صورتي كه ساير جانوران محكوم غرايز خود بوده و قدرت و اختيار تخطي از آنرا ندارند اين تنها انسان است كه با داشتن همان غرايزي كه ساير حيوانات دارند اما محكوم غرايز خود نيست و مي تواند آنها را سركوب نموده و يا در جهت خاصي قرار دهد و يا آنرا بدون قيد و شرط رها سازد كه در اين صورت حيواني بيش نيست و بزرگترين سرمايه انساني خويش را كه همان انتخاب و اختيار راه تكامل و رسيدن به مدارج عالي انساني است از دست داده بطوريكه گويا آن حقيقت با ارزش را در خاك پنهان نموده ( ام يد سّه في التراب ) و به همين مناسبت جان و نفس انسان را ( روان ) گويند چون در سير خود  توقف و ايستايي ندارد .

3-الهام فجور و تقوي به انسان همان فطري بودن گرايش به فجور و تقوي مي باشد و اين معني ( اختيار و فطري بودن ) تنها براي انسان است و اينكه به هيچ يك از فطريات وغرايز خود اجبار ندارد و به همين جهت در مقابل اعمال غرايز بي جاي خود محكوم و مجازات مي شود مگر آنكه از وي سلب اختيار شده باشد كه ( فمن اضطّر غير باغ فلا عاد فلا اثم عليه ).

4-نفس انسان چيزي جداي از جان وي نمي باشد بلكه همان جان حيواني است كه با خصوصيات انساني آرايش شده ( محكوم و محدود نبودن به غرايز ) همان طوري كه جان زنبور عسل با سرشت مخصوص به خود عسل را با آن كيفيت مخصوص فرآوري مي كند و همچنين ساير حيوانات كه فقط در جهت غريزه مخصوص خود عمل مي كنند.

5-كلمه ( ما ) در عبارت ( ما سويها ) را غالب مفسرين به معني ( من ) كسيكه گرفته اند كه به نظر صحيح نمي آيد بلكه منظور از آن چيزهايي است كه مايه اعتدال و آرايش عظمت نفس است مي باشد .

6-اين تنها نفس انسان است كه استعداد و قدرت تزكيه و رشد و رسيدن به فلاح را دارد و در صورت استفاده نكردن از چنين قدرت عظيم و مهمل گذاشتن آن ارزش انساني خود را از دست دادن و ناديده گرفتن آن است .

7_با توجه به مطالب مذكور مي فهميم كه نفس داراي مدارجي است :

الف) نفس اماره كه قبل از تعليم و پرورش آن است كه خود سر و خودخواه و جهول و منوع و هلوع و......مي باشد همه چيز و همه كس را براي خود مي خواهد ( ان النفس لامارة بالسوء ) وطبيعتاً به طرف بديها و پستيها حركت مي كند و گرايش او فقط به لذائذ مادي و انتقام از موانع بوده و مانند موتور پر قدرت اما بدون ترمز و راننده ماهر مي باشد ( زيّن للناس حبّ الشهوات )

ب)نفس لوّامه : آن است كه پس از قرار گرفتن در مسير تعليم و تربيت و تشخيص خير و شرو محكوم نمودن عمل ناشايست خود مي باشد اما هنوز به طور كامل ساخته و پرداخته نشده ( آگاهي دارد اما ايمان ندارد ) .

ج) نفس مطمئنه كه رسيدن نفس پس از تعليم و تربيت به جايگاه واقعي و مسير تكاملي خود كه عمل خيرات و دوري از شر، ملكه او مي شود به گونه اي كه اصلاً مرتكب شري نشده تا بخواهد از آن پشيمان و يا شرمنده باشد رسيدن نفس به اين مرحله كمال اوست مرحله عقل مي باشد زيرا كه ( العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان ) عقل آن چيزي است كه موجب بندگي و فرمانبرداري رحمان و بدست آوردن جنان باشد كه بجز بندگي خداوند كه شايسته بندگي است و دوري از معصيت كه غاية القصويٰ انساني است به كار ديگري نپردازد . پس عقل چيزي غير از همان نفس مربّيٰ و مزكّيٰ نيست و از همين رو است كه خداوند در قرآن گمراهان و ظالمين و خطاكاران را به ( لا يعقلون ) وصف نموده و از زبان اهل عذاب كه گويند ( لو كنّا نسمع او نعقل ما كنّا في اصحاب السعير ) 10 ملك  ( و يجعل  الرجس علي الذين لا يعقلون ) 100 يونس    و خلاصه عقل همان مرتبه عالي نفس مي باشد و اينهمه تحريض و ترغيب به علم و دانش براي تزكيه و رشد نفس و دوري از ذلت پستي پيروي از غرايز و رسيدن به اوج مرتبه انساني است .

8-با رشد جسمي جنين مغز وي رشد نموده و پس از آنكه صورت انساني به خود گرفت و به مرحله ( ثم انشأناه خلقاً آخر ) رسيد همين سير پس از تولد ادامه يافته تا با بلوغ جسمي به بلوغ جنسي مي رسد بدون آنكه چيز جديدي به وي افاضه شود كه با تحت تعليم و تربيت صحيح قرار گرفتن به رشد نفساني نائل مي گردد .

9-يكي از غرايز نفساني انسان ميل به كمال مي باشد اما رسيدن به كمال براي افراد متفاوت است كه اين تفاوت مربوط به نحوه تربيت و تعليمات و مطالعات و محيطي است كه او را ساخته و به آن شكل داده ( قل كل يعمل علي شاكلته ) يعني هر كس عملي كه انجام مي دهد طبق شكلي است كه به خود گرفته زيرا نفس انسان شكل پذير بوده و اعمالي كه انجام مي دهد بر مبناي همان شكلي است كه بر نفس او وارد شده و اين شكل هم نه به خواست خود شخص بوده زيرا گاهي ندانسته و يا نخواسته تحت تأثير عوامل مختلف قرار گرفته و به او شكل خاصي را داده كه زير بناي اعمال اوست ( از كوزه همان تراود كه در اوست ) و به همين جهت ديده مي شود كه شخص با مطالعه كتابي و يا برخورد با راهنماي مخصوص و يا رفتن به محيط ديگر نحوه رفتار و تفكر او تغيير مي كند برخلاف ساير حيوانات كه به اين سادگي شاكله و غرايز خود را تغيير نمي دهند .

10-اينك به اين نتيجه مي رسيم كه ( النفس في وحدتها كل القوي ) همان جان انساني است كه با اين جسم رشد نموده ( نه آنكه از اين جسم پديد آمده باشد ) و در نهايت با همين جسم فاني شده و با از بين رفتن جسم آن نيز از بين مي رود و با احياء و رجوع مجدد جسم در قيامت نفس آن با همه محتويات و دست آوردهاي آن باز مي گردد ( ووجدوا ما عملوا حاضراً ) ( يوم ينظر المرء ما قدمت يداه  ) و اصلاً بر گشتن جسم همان بر گشتن نفس است كه موجب حيات آن جسم مي گردد و نمي توان اين دو را جدا از يكديگر بدانيم زيرا حيات براي جسم در واقع رجوع همان نفسي است كه قبلاً داشته و به همين جهت است كه اگر بتوان انسان مرده اي را به حيات باز گرداند يعني قلب و مغز او را به كار انداخت با همان نفسياتي كه بوده باز مي گردد مثل كسي كه از خواب بيدار مي شود يا پس از اغماء و كما  بهوش مي آيد با همان نفسانيات قبلي باز مي گردد .

11-بنابر اين نمي توان فرق گذاشت بين مراحل حيات در مراحل مختلف بلكه حيات در نطفه و جنين و طفوليت و شباب و كهولت همه يك حيات است همانطور كه حيات نباتي براي يك دانه گندم مثلاً قبل از كشت و پس از كاشته شدن در خاك و پس از سبز شدن تا رسيدن به خوشه همه يك حيات است با شكلهاي مختلف و متفاوت و در هيچ مرحله نياز به حيات جديد و خاصي ندارد بلكه همان ميل غريزي به كمال است كه او را به غايت خلقت خود سوق مي دهد .

روان= نفس + تربيت شايسته = عقل – تربيت = خيبه نكبت و بدبختي

1۲-همه انسانها خود را عاقل مي دانند اما آيا همه عاقلان يك جور فكر كرده و اخلاق و رفتار آنان يكي است مسلماً نه .

بلكه هر كس متناسب با اطلاعات  و تربيت خود ادراك خاصي دارد و موجب رفتار و عملي خاص گرديده و همين تفاوت و اختلاف در ادراك و رفتار دليل مادي بودن عقل در انسان مي باشد همانطور كه اندازه و طعم و رنگ يك ميوه در منطق مختلف و آب و هوا و خاك و ....در شرايط متفاوت محصول متفاوت ببار مي آورد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 10:35  توسط کاظم  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

اگر خدا با دانشمندان عهد نبسته بود كه سخن بگويند هرگز سخن نمي گفتم ، حقيقت تنها آن نيست كه گذشتگان گفته اند بلكه سخنان تازه ديگر نيز هست ، اگر رموزي در گفتار من هست بدانيد كه حكيمان پيشين نيز از ترس توده نادان ، سخنان خويش را به رمز و اشاره بيان مي كردند .

حكيم شهاب الدين سهروردي

شفاعت در قرآن

شفاعت به معني واسطه و وسيله قرار دادن چيزي براي رسيدن به خواسته اي و مهمترين شرط آن تناسب وسيله با خواسته مي باشد زيرا هر چيزي نمي تواند ما را به هر خواسته اي برساندبلكه هر خواسته اي نياز به وسيله اي متناسب با خود داردبراي رفع تشنگي نمي توان از پريدن در هوا مثلا استفاده نمود بلكه بايد آب گوارايي را وسيله قرار  داده و با نوشيدن آن تشنگي را رفع نمود و براي رفع گرسنگي بايد از غذايي دندانگير استفاده نمود  زيرا با دويدن يا خوابيدن يا شنا كردن يا هر كار ديگري غير آن به خواسته مطلوب نمي رسي و نيز زن و شوهرهر كدام شفيع ديگري در رفع نياز جنسي و دارا شدن فرزند مورد آرزوي خود و همين طور در همه موارد و مسائل حتي در امور معنوي كه براي رسيدن به مغفرت و تقرب به خداوند و نجات از عقوبت بخاطر معاصي بايد از شفيعي مناسب و راهي صحيح و وسيله اي معقول و خدا پسند اقدام نمود .

(يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه     الوسيله    و جاهدوا في سبيله لعلكم تفلحون ) (مائده 35 )

(اي كسانيكه ايمان آورده ايد از خداوند پروا بداريد و وسيله (تقرب ) به او را طلب كنيد و در راه او به جهاد پردازيد باشد كه ظفرمند گرديد.)

اما وسيله

بسيار جالب است كه در خود اين آيه بهترين و بالا ترين وسيله تقرب به خدا وند كه ايمان به خداوند و تقوا و جهاد در راه اوست بيان شده و در خطبه 110 از اميرالمؤمنين علي عليه السلام اضافه بر موارد ذكر شده اقامه نماز و ايتاء زكوة و روزه رمضان و حج و عمره خانه خدا و صله رحم و صدقه سر و آشكار و هر كار خيري كه وسيله تقرب به خداوند مي باشد معرفي مي نمايد

اما شفيع كيست

از جمله شفيعان  توبه يعني ۱-ندامت و پشيماني از گناه 2- وتصميم بر ترك 3- وجبران آن 4- واستغفا ر وطلب آمرزش از خداوند مي باشد كه اگر ندامت حاصل نشده باشد ويا مصمم بر ترك نبوده ويا جبران آن معصيت اگر قابل جبران بوده ننمايد ويا پس ازهر سه از خدا طلب مغفرت نكند (زيرا معصيت او را نموده واستغفار يعني عذر خواهي از خداوند بخاطر نافرماني  كه انجام داده محقق نشود.) توبه قبول نيست (قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله  ان الله يغفرالذنوب جميعاً وانيبوا الي ربكم واسلموا له)( 54  زمر) بگو اي بندگان من كه بر خود اسراف نموده (از حد خود خارج شده وبه حدود الهي تجاوز نموده اند) از رحمت خداوند نا اميد نباشيد زيرا كه خداوند همگي گناهان را آمرزنده است و باز گرديد به سوي پروردگارتان و تسليم دستورات و حدود الهي شويد . (ان الله لا يغفر ان يشرك به  و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء) ( نسا ء 68-116) خداوند شرك را نمي بخشد ولي غير آنرا براي هركه بخواهد مي بخشد حال بايد ديد شرك چگونه بخشيده مي شود و گناه غير شرك را از چه كساني مي بخشد (و اني لغفار لمن تاب و أمن و عمل صالحاً ثم اهتدي)( طه 82) همانا من آمرزنده ام براي هر كس كه 1- توبه كند ( حتي مشرك ) 2- ايمان آورد 3- اعمال صالح كه از جمله جبران گذشته نمايد و به هدايت گرائيده باشد پس توبه و باز گشت به خداوند بهترين شفيعي است كه موجب نجات انسان مي گردد اشتباه بت پرستان در اين بوده كه به جاي باز گشت به خداوند بتي را كه خود مي ساختند شفيع و واسطه  قرار داده و مي گفتند (هولاء شفاؤنا عندالله ) اينان شفيعان ما نزد خداوند مي باشند در جواب از عمل آنها فرمود (ام اتخذوا من دون الله شفعاء قل اولوا كانوا لا يملكون شيئاً ولا يعقلون قل لله الشفاعة جميعاً )(44 زمر)

تنها شفيع خداوند است زيرا او مالك همه چيز است در صورتي كه اينها مالك چيزي نيستند يعني شفيع بايد كسي باشد كه مالكيت داشته باشد واو غير خداوند كسي نيست وهمه شفاعت ها از آن خداوند است.

دومين شفيع ايمان قلبي به خداوند  و رسولش مي باشد ولازمه ي آن تقوا است يعني عمل بر طبق دستورات او مي باشد ( يا ايها الذين آمنوا اتقوالله وآمنوا برسوله... يغفر لكم والله غفوررحيم )( 38 حديد )كه با تحقق ايمان وعمل بر طبق دستورات الهي تبعيت ازرسول وسنت وي آمرزش حتمي بوده چراكه خداوند آمرزنده مهربان است پس شفاعت پيامبر همان اعتقاد به نبوت وعمل به سنت اوست در زندگي دنيايي كه موجب نجات و فلاح درعقبي است مرحوم صدر المتا لهين در جلد 3 تفسير خود ص 322 مي گويد ( ان معني كون الرسول شفيعاً ان الايمان بحقيقته والا عتراف برسالته يوجب هيئةً في النفس بها يتحقق لنور الرحمة والنجاة من عذاب النار والمؤثر في شفاعته في صورة النبي الحاصلة في النفس العارفة به صلي الله عليه واله وليست امرا منفصلا عن ذات المؤمن وكذا الحال في سائر الشفعاء والاخلاء يوم الدين) ترجمه . شفیع بودن رسول به معنی آن است که ایمان به حقیقت او و اعتراف به رسالتش آمادگی و هیاتی را در نفس برای دریافت رحمت و نجات از عذاب دوزخ فراهم می کند و آن چیزی که موثر در شفاعت اوست همان صورتیست که از پیامبر در نفس شخص آگاه به پیامبر حاصل می گردد و آن چیزی جدای از ذات مومن نیست و همین گونه است حال در مورد سایر شفیعان و دوستان در روز قیامت .

3 - سومين شفيع هر عمل خير و صالحي كه هم حسن فاعلي وهم حسن فعلي داشته باشد موجب شفاعت از شخص مي باشد( وعدالله الذين امنوا وعملواالصالحات لهم مغفرة واجرعظيم)(مائده  9 )اين وعده ي خدا وند است براي كساني كه با داشتن ايمان واعمال صالح (يعني هر دو زيرا ايمان بدون عمل صالح ويا عمل صالح بدون ايمان مفيد فايده اي نيست )براي آنان است مغفرت واجر عظيم پس خود عمل صالحي كه از روي ايمان به خداوند صادر شده باشد بهترين شفيع است.4-شفاعت قرآن وائمه عليهم السلام ويا هر چيز مقدس ومكان هاي متبركه اي كه انسان را به صراط مستقيم ويا اعمال صالحه هدايت وراهنمايي كند از بهترين وسيله هايي است كه ما را به خداوند نزديك ودر معرض شمول رحمت خداوند قرار مي دهد می باشد واز همين نمونه است شفاعت نمودن عالم كه وسيله هدايت انسان هاي ديگر گرديده وشفاعت شهيد كه ديگران را به حقانيت راه خود وگرايش ديگران به آن رهنمون شده

شفاعت مخصوص دنيا

خلاصه آنكه بايد بدانيم كه بدون توبه و دوري از گناهان وبدون ايمان و عمل صالح وپيروي صحيح از قرآن وپيامبر و ائمه معصومين عليهم السلام انتظار شفاعت از كسي داشتن غير معقول و مردود است چرا كه( من يعمل سوءايجر به و لا یجد من دون الله ولياً و لا نصيراً)( نساء 123) هر كس عمل بد انجام دهد مجازات مي شود و از غير خداوند سرپرستي و ياري كننده اي نمي يابد  . اين قانون جدي خداوند است كه نبايد به شوخي گرفته شود و فكر كنيم كه با هر عمل بدي روز قيامت كه با اولياء خدا مواجه شديم آنان ما را نجات خواهند داد چرا كه در قيامت مالك يوم الدين خداوند است كه در هر شبانه روز چندين بر تكرار و اقرار كرده ايم و باز چشم به شفاعت ديگران دوخته و از گرفتاراني نباشيم كه از روي حسرت و ندامت بگوييم ( ياليتني اتخذ ت مع الرسول سبيلاً ياليتني لم اتخذ فلاناً خليلاً)( فرقان 28) اي كاش راهي با رسول گرفته بوديم (در دنيا) و از هدايت هاي او بهره مند شده بوديم تا اينجا وسيله نجات من مي شد چون آنجا ديگر جاي شفاعت نيست (يوم يقول المنافقون و المنافقات للذين امنوا انظرونا نقتبس من نوركم قیل ارجعوا وراءكم فالتسموا نورا)( 13حديد) درروز قيامت مردان وزنان غير مؤمن به مؤمنين گويند ما را مورد لطف ورحمت قرار دهید كه از نور و روشني شما استفاده كنيم (در جواب به آنها ) گويند برگرديد به پشت سر خود (يعني گذشته ي خود در دنيا ) وصريح ترين آيه درنفي شفاعت در روز قيامت( 48بقره)( انفقوا مما رزقناكم من قبل ان ياتي يوم لابيع فيه ولا خلة ولا شفاعة) از آنچه روزي شما نموده ايم انفاق كنيد پيش از آن كه بيايد روزي كه در آن نه خريدي هست (كه بتوانيد شفاعت ويا هر چيز ديگري را خريداري نمائيد چون نه شما پولي داريد كه عوض دهيد ونه فروشنده اي هست ) ونه دوستي ( كه شما را از آن گرفتاري بتواند برهاند ) ونه شفاعتي (كه بتواند براي شما توصيه ويا شفاعتي كند )چون در آن روز شفيعي غير از اعمال خود انسان يافت نمي شود)(فما تنفعهم شفاعة الشافعين )(48مدثر) نكته قابل توجه اينكه در  بیشتر آيات مربوط به شفاعت شافعين صراحتي بر انجام شفاعت در قيامت ندارد بلكه بيشتر اقرار به نفي شفاعت دارد. ان تجتنبوا کبائر ماتنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم و ندخلکم مدخلا کریما   .  نساء ۳۱    اگر از گناهان کبیره اجتناب نمودید گناهان کوچک شما نادیده گرفته می شود . پس این گونه اشخاص در همین دنیا به شفاعت رسیده اند که توانسته اند خود را از گناهان کبیره دور نگه دارند و نسبت به صغائر هم که خداوند وعده عفو داده پس نیازی به شفاعت آخرت ندارند.

اما شفاعت انبياء ورسل وائمه عليهم السلام

به اسناد واستفاده از آيه ي شريفه( ولوانهم ظلموا انفسهم جاءوك فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله تواباً رحيماً)(64نساء) يعني اگر آنان كه درباره ي خود ستم نموده (ونخواستند حكم پيامبر را بپذيرند) پيش تو آيند واز خداوند (نسبت به گناه خود) طلب مغفرت نمايند وپيامبر نيز براي آنان طلب مغفرت نمايد خداوند را توبه پذيرو مهربان خواهند يافت. صحيح به نظر نمي رسد زيرا اولاً اين آيه دليل بر اين كه هر پيامبر ويا امامي درقيامت شفاعت مي كند نيست چون مورد آيه خاص كساني است كه نمي خواستند حكم پيامبر را بپذيرند كه پس از توبيخ از عمل خود نادم شده به حضور پيامبر آمده وپس از طلب مغفرت از خداوند از پيامبر خواستند كه نافرمانيشان را مورد بخشش قرار دهد  ثانياً عمل آنان اگر چه بي حرمتي به  پيامبر بوده ولي در حقيقت بي حرمتي به خداوند بوده وآمدنشان نزد آن حضرت به عنوان عذر خواهي بود كه با استغفار پيامبر براي آنان پذيرفته مي شد ثالثاً اين مسئله در زمان حيات پيامبر بوده ونبايد دليل بر درستي توسل به انبيا وائمه وطلب شفاعت از آنان حتي پس از رفتنشان از دنيا قرار گيرد رابعاً آمدن وطلب مغفرت آنان در حقيقت توبه از عمل نادرست خود بوده كه خداوند بايد آن را بپذيرد ( نه پيامبر ) ولذا پيامبر هم براي آنان از خداوند هم طلب مغفرت مي نمايد و هم چنين آيه شريفه (قالوا يا ابانا استغفر لنا دنوبنا انا كنا خاطئين)( يوسف97 ) برادران يوسف پس از افشا شدن خطايشان وزجر چهل ساله اي كه به پدر روا داشتند از روي شرمندگي به عذر خواهي نزد پدر آمده و( گفتند اي پدر طلب آمرزش كن براي ما گناهانمان را چرا كه محققاً ما خطا كاريم ) خودشان مي توانستد از خداوند طلب مغفرت كنند وبايد مي كردند اما چرا از پدر خواهان طلب مغفرت شدند آيا به خاطر اين كه او را پيامبر ويا مستجا ب الدعوة مي دانستند ويا به خاطر آن بود كه به پدرشان دروغ گفتند وزجر وصبر بزرگي را بر او تحميل كردند وخود را در پيشگاه خداوند گنه كار ونزد پدر شرمنده مي دانستند از او خواستند كه برايشان طلب مغفرت كند نه به عنوان اين كه او پيامبر است بلكه قبول استغفار پدر را نشانه ي پذيرفتن عذر وعفو از گناه خود مي دانستند اما چرا حضرت يعقوب همان وقت برايشان طلب مغفرت كه در حقيقت پذيرش عذر آنان بود ننمود بلكه گفت ( سوف استغفر لكم ربي انه هوالغفور الرحيم ) در آينده برايتان طلب مغفرت خواهم نمود . معني داراست وخلاصه از اين دو آيه نمي توان بر حقانيت شفاعت انبيا يا ائمه در قيامت وياتوسل به آنها در دنيا استناد نمود

شفاعت از نظر روايت

عن علي بن موسي الرضا عن ابيه عن ابائه عن علي قال رسول الله ... انما شفاعتي لاهل الكبائر من امتي فاما المحسنون فما عليهم من سبيل قال الحسين ابن خالد فقلت للرضا يابن رسول الله فما معني قول الله و لا يشفعون الا لمن ارتضي قال لا يشفعون الا لمن ارتضي الله دينه (حديث 4 از مجلس 2 امالي صدوق) امام هشتم از پدرانش از پيامبر كه فرموده است  همانا شفاعت من مخصوص مرتكبين گناهان كبيره از امت من مي باشد اما نيكان نيازي به آن ندارند ( ظاهراً اين حديث اولاً بر خلا ف قرآن است زيرا كه قرآن مي گويد (من يعمل سوءاً يجزبه )(نساء 113 )(ومن يأت ربه مجرماً فان له جهنم)( طه 75)( و من يعمل مثقال ذرة شراً يره )(زلزال) ثانياً پرهيز از هيچ گناه كبيره اي لا زم نيست چون پيامبر شفاعت از آنرا بعهده گرفته ثالثاً اصلاً احكام قرآن لغو است چون اگر عمل هم نشود شفاعت هست رابعاً انذار و تبشير هم بي معني است و چون اين حديث با اين اشكالات قابل هضم نبوده بعضي آنرا توجيه نموده و گفته اند كه منظور از كبائر آنهايي هستند كه شخص از آنها توبه نموده باشد اما توجه نكرده اند كه اگر شخص از آنها توبه نموده باشد كه ديگر نيازي به شفاعت ندارد به دليل( آيه 82 طه)( و اني لغفار لمن تاب و أمن و عمل صالحاً ثم اهتدي) و بعضي مثل مرحوم آية اله غروي در كتاب آدم آنرا مجعول و از احاديثي دانسته كه فاضربوه علي الجدار .سپس راوي مي گويد يابن رسول الله معني فرموده خداوند كه (لا يشفعون الامن ارتضي) چيست فرمود يعني شفاعت نمي كنند مگر اينكه دين شخص مورد رضايت خداوند باشد . دقت كنيد اين قسمت از حديث با قسمت قبلي منافات دارد و چگونه مي توان تصورنمود كه مرتكب كبيره دينش مرضي خداوند باشد ؟ زيرا اگر شخصي كه مرتكب كبيره شده دينش مرضي خداوند است كه نياز به شفاعت ندارد چون شفاعت را براي همين مي خواهند كه رضايت خداوند را به دست آورند واگر مرضي خداوند نبوده كه شفاعت شامل حال او نمي گردد پس اين تضاد كه دليل مخد وش بودن اين حديث است چگونه مي توان رفع وتوجيه نمود؟ از روايت بعدي استفاده خواهد شد .

روايتي ديگر

از امام كاظم از پدرانش از پيامبر نقل شده كه فرموده شفاعت من مخصوص مرتكبين گناهان كبيره از امت من است اما خوبان (كساني كه مرتكب كبيره اي نشده اند)بر آنها راهي نيست (نياز به شفاعت ندارند ) گفته شد يابن رسول الله چگونه شفاعت مخصوص اهل كبائراست در صورتي كه قرآن مي گويد (لا يشفعون الا لمن ارتضي)شفاعت نمي كنند مگر براي كساني كه مرضي خداوند باشند و كسي كه مرتكب كبيره باشد نمي تواند مرضي خداوند باشد فرمود هيچ مؤمني نيست مگر آن كه پس از ارتكاب كبيره ناراحت شده واز گناه خود پشيمان مي گردد و پيامبر فرموده كه همان پشيماني او براي توبه كافي است وفرمود كسي كه از كار خوب شاد شود واز كار بد ناراحت گردد پس او مومن است(نشانه ي ايمان او مي باشد ) بنابر اين كسي كه از كار بدي كه انجام داده پشيمان نگردد مؤمن نيست وشفاعت در حق او نيست چرا كه ظالم بوده وخداوند فرموده ( ما للظالمين من حميم ولا شفيع يطاع ) براي ظالمين حمايت كننده وشفيعي كه شفاعتش مورد قبول واقع شود نيست گفته شد يابن رسول الله چگونه كسي كه مرتكب گناهي شده وپشيمان نباشد مؤمن نيست .فرمود هر كس كه مرتكب گناه كبيره اي شود ومي داند كه بر آن گناه عقوبت خواهد شد حتماً پشيمان خواهد بود ووقتي چنين حالت پشيماني بر او حاصل شد در حقيقت تائب است ودر اين هنگام شايستگي شفاعت را خواهد داشت (يعني به شفاعت رسيده) وهر گاه كه از عمل خود پشيمان نشده بلكه اصرار بر آن داشته باشد مورد مغفرت قرار نمي گيرد (يعني شفاعت به او نرسيده) (لا صغيرة مع الاصرار هيچ گناه صغيره اي درصورت اصرار وتكرار صغيره نيست بلكه كبيره است ) زيرا كه او مؤمن به عقوبت گناه خود نبوده چرا كه اگر مؤمن به عقوبت بود بايد پشيمان مي گشت و اما فرموده خداوند كه ( ولا يشفعون الا لمن ارتضي ) شفاعت نمي كنند مگر براي كسي كه دينش مورد رضايت خداوند باشد منظور از دين همان اعتقاد به پاداش بر خوبي ها و عقوبت بر سيئات مي باشد پس كسي كه دينش مرضي خداوند باشد آن كسي است كه پس از ارتكاب گناه از آن پشيمان بوده به خاطر عقوبتي كه در قيامت براي او هست .       (به نقل از الميزان از توحيد صدوق)

 در كافي ازامام صادق در نامه اي كه براي اصحابش نوشته آمده ( من سره ان ينفعه شفاعة الشافعين عند الله فليطلب الي الله ان يرضي عنه ) ( بنقل از تفسير نمونه از بحار ) كسي  كه خوشحال مي گردد از اينكه از شفاعت شافعين سود مي برد پس بايد (لام تأكيد) طلب كند و بيابد بسوي خداوند راهي كه خداوند از او راضي شود رفتن به اين راه در دنيا ميسر است و خيلي روشن است كه اين شفاعت مربوط به عمل خود انسان و استفاده از هدايت هاديان به حق مي باشد و اصل حقيقت شفاعت همان به دست آوردن رضايت خداوند است .

خلاصه و نتيجه بحث

اينك با توجه به توضيحات قبلي و روايات  مربوطه به اين نتيجه مي رسيم  كه شفاعت پيامبر براي مرتكبين گناهان كبيره پس از ندامت و تحقق توبه و استغفار كه نتيجه ارشادات قبلي از ناحيه پيامبر بر آن گونه اشخاص وارد شده كه بخاطر اعتقاد به پيامبر و سخنان و دستورات او در قلوب مؤمنين ايجاد شده ، مي باشد و در حقيقت شفاعت پيامبر نسبت به شخص مرتكب كبيره  همان اعتقاداتي است كه از ناحيه پيامبر در قلب او ايجاد  گرديده و به همين جهت كساني كه مصر به صغاير  بدون ندامت و استغفار بوده در حكم مرتكب كبيره لا يغفر مي باشد در دل آنان رسوخ ننموده و شايستگي نجات را ندارند چون دين آنان مرضي خدا وند نيست و شفاعت شامل حال آنان نشده ( نه آنكه نمي شود).

شفاعت در قيامت

همانطور كه از ظاهر بعض آيات مثل آيات سوره مدثر ) كل نفس بما كسبت رهينه الا اصحاب اليمين في جنات يتسائلون عن المجرمين ماسلككم في سقر قالوا لم نك من المصلين و لم نك نطعم المسكين و كنا نخوض مع الخائضين و كنا نكذب بيوم الدين حتي أتينا اليقين فما تنفعهم شفاعة الشافعين . ) هر كس در گرو اعمال خويش است مگر اصحاب يمين (كه هيچ گناهي نداشته و نامه عملشان را به دست راستشان مي دهند ) آنها در باغهاي بهشتند و از مجرمين سوال مي كنند چه چيز شما را به دوزخ وارد ساخت ( بهشتيان در بهشت بر جهنميان در جهنم  اشراف دارند كه اين خود لذت مضاعفي است كه مجرمين را در آن عذاب مي بينند همانطور كه جهنميان وقتي بهشتيان را در آن نعمتها مي بينند برايشان عذاب مضاعفي است ) مي گويند ما از نماز گزاران نبوديم و اطعام مستمند نمي كرديم و پيوسته با اهل باطل همنشين و هم صدا بوديم و همواره روز جزا را انكار مي كرديم تا اكنون كه به يقين رسيده ايم از اين رو شفاعت  شفاعت كننده گان به حال آنان سودي نمي بخشد . استفاده مي شود كه شفاعتي در كار هست اما براي چه كساني ؟  . از جمع آيات و روايات مربوطه مي توان گفت شامل مجرمینی می گردد که پس از توبه و اصلاح خود نتوانسته اند و یا امکان نداشته که گناه خود را جبران نمایند و كدورتي در آنها باقي مانده كه با شفاعت اصلاح مي گردد .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 15:30  توسط کاظم  | 

ما قلت لهم الا ما امرتني به ان اعبدوالله ربي و ربكم و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتني كنت انت الرقيب عليهم و انت علي كلشي شهيدا ( مائده 117) خداوند از قول حضرت عيسي مي فرمايد نگفتم به آنان ( مردم ) مگر آنچه را تو امر كردي كه عبادت كنيد پروردگار من و پروردگار خود را و تا وقتي كه من بین آنان بودم شاهداعمال آنان هستم و پس از آنكه مرا بر گرفتي تو خود نگهبان و مراقب اعمال آنان هستي و تو بر هر چيز آگاهي نكته اي كه از كلمه ( توفيتني ) مي توان استفاده نمود آنستكه حضرت عيسي مثل انسانهاي ديگر پس از مرگ و رفتن از دنيا هيچ حضوري ندارد چون كلمه توفي اگر چه بمعني مرگ نيست اما ملازم با موت و كنايه از موت مي باشد بدليل آيه ( حتي اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا)

آن گاه كه مرگ يكي از شما فرا رسد فرستادگان ما آنرا توفي مي كنند يعني اعمال وي را دريافت مي نمايند پس مرگ مربوط به عوامل خودش مي باشد كه همزمان با آن پرونده و نامه عمل او بسته و دريافت مي شود و اين خود گواه بر اينست كه نه روحي وجود دارد كه قبض شود و نه پس از مرگ حضور و شهادتي هست زيرا مي گويد پس از آنكه مرا گرفتي ديگر من شاهد اعمال آنان نيستم و تو خود حاضر و شاهد اعمال آنان هستي و اينكه آن حضرت را زنده بدانيم خلاف ظاهر آيه است .

اذا قال الله يا عيسي اني متو فيك و رافعك الي (55 ال عمران ) آن گاه كه خداوند به عيسي گفت من تو را توفي نموده و بالا برنده ام بسوي خود .

و ما قتلوه يقينا بل رفعه الله اليه ( نساء 157) او را نكشتند يقينا بلكه خداوند او را بسوي خود بالا برد.

مستفاد از آيه آنستكه حضرت عيسي را نكشتند و اين منافات با مرگ طبيعي ندارد    

در كتاب رشحات البحار ص 154 از نور الله شاه آبادي آمده كه حضرت عيسي هر چند بدست يهود كشته نشده و به دار آويخته نشده خداي تعالي آن حضرت را قبض روح فرموده و به سوي خويش باز گردانده و مراد از رفعت جنبه مكاني ندارد بلكه رفعت مقام و قرب منزلت اوست .

همچنانكه در باره حضرت ادريس آمده ( واذكر في الكتاب ادريس  انه كان صديقا نبيا و رفعناه مكانا عليا .  مريم 57

بنابر اين اگر رفعت را رفتن به آسمانها بدانيم حضرت عيسي تنها نيست بلكه ادريس هم بايد در آسمانها باشد و به همين مناسبت علامه طباطبايي گويد ( الرفع خلاف الوضع والمراد الرفع المعنوي دون الرفع الصوري اذ لا مكان له تعالي و الايه نظير احياء عند ربهم و في حق ادريس رفعناه مكانا عليا. الميزان جلد 3 ص 224  

و ان من اهل الكتاب الا ليومنن به قبل موته و يوم القيمه يكون عليهم شهيدا ( نساء 159) از اهل كتاب نيستند مگر آنانكه قبل از مرگ عيسي به وي ايمان آوردند . 2 نكته از اين آيه استفاده مي شود 1- اينكه مسيحي واقعي و اهل كتاب بودن مخصوص كساني است كه در زمان حيات و قبل از مرگ عيسي به وي ايمان آوردند و ديگراني كه پس از مرگ وي مسيحي بوده و هستند چون عموماً مشركند لقد كفر الذين  قالوا ان الله هوالمسيح ابن مريم ( مائده 17) و غير موحد و قائل به تثليث و يا وي را ابن الله گفتند مسيحي واقعي نيستند 2- كلمه قبل موته صريحا دليل بر مرگ حضرت عيسي مي باشد بنابراين حضرت عيسي هم مثل ساير انبيا و انسانهاي ديگر از دنيا رفته و استناد ببعض روايات بر زنده بودن آنحضرت و به آسمان چهارم رفتن غير معقول مي باشد زيرا اولاً آسمان چهارم كجاست و ثانياً زنده بودن  در آنجا براي چيست و چه خاصيتي براي خود او و يا ديگران مي تواند داشته باشد و ثالثاً حوائج جسمي خود را آنجا چگونه برطرف مي نمايد و رابعاً اگر رفتن و بودن در آسمان چهارم امتيازي باشد كه پيغمبر اسلام اولي و شايسته تر است در صورتيكه خداوند به وي فرمود ( انك ميت و انهم ميتون ) و اينكه گفته شده كه پس از ظهور ولي عصر از آسمان فرود آمده و پشت سر آنحضرت نماز مي خواند اگر مستند و صحيح باشد نياز به تاويل دارد و بايد گفت منظور در هم شكسته شدن آئين مسيحيت و گرويدن به ولي عصر مي باشد. زیرا با ظهور ولی عصر آوردن مسیحیان و ایمان آوردن آنها به حضرت عیسی بی معنی است چون در آن روز که لیظهره علی الدین کله باید به اسلام و امام زمان ایمان بیاورد نه به حضرت عیسی و مسیحیت پس زنده بودن حضرت عیسی تا ظهور ولی عصر و ایمان آوردن مسیحیان به وی بر خلا ف اعتقاد به جهانی شدن اسلام و حکومت حقه ولی عصر می باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 21:17  توسط کاظم  | 

رجعت بمعني رجوع و بازگشت مي باشد انا لله و انا اليه راجعون، رجعت حتمي و يقيني قيامتست و بعضي منظور از آنرا زنده شدن بعض مردگان را پس از ظهور حضرت مهدي دانسته اند مرحوم علامه طباطبايي در ج 2 الميزان ص 108 مي فرمايد طبق رواياتي كه از ائمه عليهم السلام در تفسير بعض آيات وارد شده گاهي به روز قيامت و گاهي به رجعت و گاهي به ظهور حضرت مهدي تعبير و تطبيق شده و اين نيست مگر بخاطر سنخيت بين معاني كه هر سه بظهور حق و غلبه بر باطل اشاره شده كه در ابتدا ظهور حضرت مهدي خواهد بود كه تا حدودي حق ظهور پيدا خواهد نمود اما باطل بكلي از بين نرفته و پس از آن رجعت كه حق ظهور بيشتري پيدا نموده و غلبه بر باطل بيشتر شده تا برسد به قيامت كه ظهور كلي حق بر كل باطل مي باشد و راويان اينگونه روايات چون بر حقيقت اين روز دست نيافته اند بعض آنان اينگونه روايات را كلاً طرح و رها نموده اند و بعضي تاويل به قيامت وظهور حضرت مهدي نموده و بعضي صرفاً نقل نموده بدون آنكه توضيحي بدهند و غير شيعه ساير مسلمين اگر چه اعتراف به ظهور حضرت مهدي دارند اما منكر رجعت هستند و اعتقاد به رجعت را از مختصات شيعه مي دانند و آنرا از ساخته هاي يهود و يا متظاهرين به اسلام مثل عبدالله بن سبا و غيره مي دانند اما آنچه از مجموع رواياتي كه رجعت را از آن استفاده و اثبات مي نمايند مي توان گفت آن است كه روز رجعت از مراتب قيامت بوده اگر چه از نظر ظهور پايين تر از قيامت مي باشد همچنانكه روز ظهور حضرت مهدي را كه حق در آن به ظهور مي رسد از مراتب قيامت دانسته اگر چه از نظر ظهور از روز رجعت پائين تر است .

بنظر مي رسد بهترين بيان در اين باره جوابي است كه در جلد اول اعيان الشيعه ص 57 از مرحوم شريف سيد مرتضي علم الهدي در جواب سوال از حقيقت رجعت نقل شده كه فرموده در اين باره بعضي مي گويند كه بهنگام ظهور حضرت مهدي خداوند گروهي را كه قبلاً مرده اند بر مي گرداند و بعضي معتقدند كه منظور از رجوع برگرداندن دولت و امر و نهي است نه برگرداندن اشخاص و زنده كردن مردگان  سپس نتيجه مي گيرد كه از اين جواب استفاده مي شود كه قول برجعت مورد اتفاق شيعه نيست.

در كتاب الزام الناصب بيش از هفتاد آيه قرآن را به رجعت تاويل و تفسير نموده كه هيچكدام صراحتي بر مساله رجعت ندارد و دليل قطعي بر وقوع آن ندارد و نهايتاً بايد گفت ممكنست از جمله از امام صادق سوال شده كه منظور از (يوم) در آيه ( في يوم كان مقداره خمسين الف سنه) چيست فرموده باشد، اين بازگشت پيامبر است كه حكومت آنحضرت در آن بازگشت پنجاه هزار سال مي باشد و پس از آن بازگشت امير المومنين است كه چهل و چهار هزار سال طول مي كشد و درباره آيه اماته فاقبره ثم اذا شاء انشره فرموده اين درباره رجعت است كلا لما يقض ما امره كه چون هنوز احكام اسلام بطور كامل اجرا نشده آنحضرت بايد برگردد تا همه ماموريتها ي خود را بپايان برساند  و درباره كل نفس ذائقه الموت من قتل لم يذق الموت زراره از امام محمد باقر نقل كرده كه قال لابد من ان يرجع حتي يذوق الموت هر نفسي چشنده مرگست پس كسيكه كشته شده مرگ را نچشيده فرمود بايد برگردد تا مرگ را بچشد حال از اينگونه روايات كه راويان غالباً از تفسيرقمي  و ( الدمعه ) و منتخب البصائر و تفسير برهان و خرائج و امثالهم مي باشند چه مي توان دريافت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 21:16  توسط کاظم  | 

يكي از مشكل ترين آيات قرآن كه بيشتر مفسرين در معني و ترجمه آن دچار مشكل شده و غالبا با نقل اقوال ديگران بعنوان ( قيل) از آن رد شده اند اين آيه است ( الله يتوفي الانفس حين موتها و التي لم تمت في منامها فيمسك التي قضي عليها الموت و يرسل الاخري الي اجل مسمي ان في ذلك لايات لقوم يتفكرون) (42 زمر ) خداوند است كه مي گيرد نفسها را ( بهنگام مرگشان نفس را بمعني روح گرفته و مرگ را عبارت از قبض روح دانسته اند و از كلمه حين موتها غفلت نموده كه توفي همزمان با موت است نه خود موت همچنان که در المیزان جلد ۳ ص ۲۲۴  ذیل آیه اذ قال الله یا عیسی  انی متوفیک و رافعک الی  -  ان التوفی لم یستعمل فی القر آن بمعنی الموت . و بعبارة اخری انما استعمل التوفي بما في حين الموت .زيرا موت مربوط به عوامل مختلف خود مي باشد كه همزمان با آن توفي حاصل مي شود ) و آن كس كه در خواب خود نميرد ( خواب مرگ نيست بلكه منظور آنستكه بعضي در خواب مي ميرند) پس آنكه مرگش فرا رسيده نگاه داشته مي شود ( بايد بدانيم آن چيزيكه نگاه داشته مي شود همان اعمالي است كه نكتب  ما قدموا و اثارهم و كل شئي احصيناه في امام مبين ) و ديگري كه بخواب رفته و عمرش به پايان نرسيده رها مي شود همانا در اين نشانه هائي است براي آنانكه اهل تفكر ند ) بيشترين اشكال از ناحيه كلمه ( يتوفي) پيش آمده كه غالبا آنرا بمعني مرگ و يا قبض روح دانسته و در جمله بعد هم نسبت به شخص خواب گفته اند كه انسان وقتي مي خوابد در حقيقت مرده است اما چون اجل او نرسيده بموقع بيدار شدن روح او را رها كرده تا به جسمش برگردد و اين معني بر خلاف مشاهده و وجدان است زيرا ما مي بينيم كه انسان در حال خواب نمرده بلكه همه قواي بدن مشغول كار و فعاليت است و بمجرد آنكه او را صدا زدند و يا صدائي شنيد از خواب بر مي خيزد و اين تصور از آنجا ناشي شده كه اولاً حقيقت خواب براي گذشتگان روشن نبوده و نمي دانستند كه خواب در حقيقت تعطيل قسمتي از اعصاب مغز است كه در اثر خستگي عارض بر انسان زنده مي گردد و ثانيا معني توفي را از قرآن نيافته اند و آنرا بمعني مرگ و قبض روح پنداشته اند در صورتي كه اگر توفي را بمعني مرگ بگيريم پس اين كلمه توفي را كه در بيش از بيست مورد در آيات قرآن بمعني باز پس دادن اعمال انسان و يا اجر و مزد اعمال در قيامت مي باشد چگونه مي توان تفسير نموده و به يك معني واحد و جامعي رسيد و صحيح نيست كه يك كلمه را براي حين الفوت بمعني قبض روح گرفته مثل آيه مورد بحث و براي روز قيامت بمعني باز پس گرفتن و دريافت اعمال و يا اجر اعمال بدانيم مثل آيه ( اما الذين امنوا و عملواالصالحات فيوفيهم اجورهم ) ( ال عمران 57 و نساء 174)و مثل آيه و وفيت كل نفس ما عملت و هو اعلم بما يفعلون (زمر 70 ) دريافت مي شود هر نفسي آنچه را عمل نموده و  در حقيقت عمل است كه توفي و دريافت مي شود و مي توان آنرا مربوط بقيامت دانست كه پرداخت و يا پس داده مي شود بهر كس آنچه را عمل نموده = دريافت ، پرداخت و خلاصه توفي مربوط به اعمالست نه ارواح همانطور كه قبلا هم اشاره شد.

حل مشكل

اگر آيه مورد بحث را بصورت  لف و نشر مرتب بدانيم بايد اينگونه ترتيب دهيم ( الله يتوفي الانفس حين موتها1 ) و التي لم تمت2 في منامها ( فيمسك التي قضي عليها الموت1) و  يرسل الاخري الي اجل مسمي2 معني چنان مي شود كه خداوند 1مي گيرد نفسها را پس آنها كه مرگشان حتمي شده نگاه مي دارد1و آنها كه در خواب نمرده اند2 رها مي شوند2 تا وقتي كه عمرشان به پايان برسد نكته اي كه لازمست به آن توجه گردد اينستكه اگر توفي بمعني مرگ مي بود بايد گفته مي شد الله يميت الانفس حين موتها يعني خداوند مي ميراند نفسها را به هنگام مرگشان بلكه گفته الله يتوفي الانفس حين موتها پس معلوم مي شود كه توفي غير موتست و نيز نگفته الله يتوفي الارواح حين موتها چون روحي نيست كه توفي شود و بهمين جهت موت را به نفس نسبت داده و توفي را بخداوند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 20:29  توسط کاظم  | 

درجلد6 بحار ص268 از شماره 120 تا127 جمعاًهشت روایت به نقل کافی از ابی بصیر از امام صادق درباره محل ارواح پس از مرگ به طرق مختلف نقل شده که از جمع آنها استفاده میشود که همه یک روایت (خبر واحد بوده  که هر یک از روات مختلف تا برسد به ابی بصیر با کم یا زیاد کردن بعضی فقرات آن مطابق سلیقه ودرک خود نقل نموده که در عین حال چندان تناسبی هم با هم ندارند یکی میگوید (لفی شجرة من الجنه) در درختی از بهشت (اینهمه ارواح در درختی ومگر ارواح گنجشکند )دیگری میگوید (فی حجرات فی الجنه) در حجره های در بهشت (ومگر قبل از قیام قیامت بهشتی هست ویا کسی رادر آنجا می برند ) دیگری میگوید (فی قا لب کقالبه فی الدنیا ) در قالبی همانند قالب دنیایشان (این چه قالبی است وبرای چه )دیگری مگوید (فی روضة کهیته الا جساد فی الجنه ) در باغستانی همانند جسد ها در بهشت ودیگری میگوید (انّ ارواح الکفارفی جهنم )هماناارواح کفار در جهنم است

اینکه با این وضع چگونه میتوان بیک معنی واحد ویا جامعی رسید وچگونه با استناد به چنین روایاتی آنرا مبنای عقیده دینی قرار داد.

تطبیق روایات منقوله از ائمه علیهم السلام در هر باب ومخصوصا ًآنهایی که مربوط به خلقت اسمان وزمین وکیفیت پیدایش آنها ودر مورد تشکیل جنین وتولد کودکان ومسایل پیش از مرگ وغیره می باشد با علوم واکتشافات جدید بسیار مشکل ودر بعضی موارد غیر ممکن می باشد .حال باید گفت ائمه علیهم السلام در برخورد با سوال کنندگانی بوده اند که چون بیشتر از این درک نمی کردند جوابهایی به  آنها داده اند که در حد درک واقناع آنان بوده نه بیان  واقعیات وحقایق علمی واینهمه در صورتی است که بدانیم حتماً اینگونه روایات از ائمه صادر شده وگرنه با توجه به اینکه بعضی روایات مجعول ویا برداشت راوی از سخنان ائمه بوده مخصوصاًدارای اسنادی ضعیف ویا عامی می باشند فالامر سهل ولزومی هم ندارد که آنها را صحیح تلقی نموده وبا توجیهات غیر موجه آنرا توجیه نماییم.

مرحوم شیخ مفید در کتاب ( اعتقادات صریح ) گوید عقیده ما این است که اخبار آحاد نه موجب علم است و نه عمل . و جایز نیست کسی در امور دینی طبق خبر واحد ادعای یقین کند مگر آنکه قرائن بر صدق راوی داشته باشد و این مذهب جمهور شیعه است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 19:55  توسط کاظم  | 

رواياتي در مورد فشار قبر و سوال از ميت و محل استقرار روح پس از مرگ درجلد 6 بحارص227 نقل شده که غالباً بدون سند و یا عامی و غیر معقول می باشد مثل اینکه از پیامبر نقل شده که فرمود روح مومن در قبربه جسد او برگردانده می شود و دو ملک می آیند و او را در قبرش نشانده و می گویند کیست پروردگار تو ...

و امام محمد باقر فرموده اند در قبر سوال نمی کنند مگر از ایمان خالص ویا کفر خالص و دیگران را رها می کنند و در روایات دیگر آمده که اگر دو چوب زیر بغل میت در قبر قرار دهند هیچ عذاب و حسابی بر او نباشد و در روایت دیگر تا ان دو چوب تر باشد عذاب از او برداشته می شود و روایت دیگر می گوید از هر میتی فقط از ولایت امیرالمومنین سوال می کنند و اگر نتوانست جواب بدهد تازیانه ای براو می زنند که قبرش پر از آتش می شود و در روایت دیگر آمده که عذاب قبر از سخنچینی و پرهیز نکردن ازترشح بول  و کناره گیری مرد از همسر خود می باشد و باز آمده که میت را می ایستانند سپس به او می گویند کیست پروردگارت و یا روایتی که می گوید کسی که از ظهر پنجشنبه تا ظهر جمعه از دنیا برود از فشار قبر در امان است

حال از چنین روایتی که می گوید روح به جسد میت برگردانده می شود (که این غیر معقول وبر خلاف مشاهده است) و او را در قبر نشانده و یا می ایستانند (مگر در قبر جای نشستن و ایستادن است) و فقط از ایمان خالص و یا کفر خالص سوال نموده و دیگران را رها نموده (یعنی برای همه نیست) و عذابی که با گذاشتن دو چوب در زیر بغل میت مرتفع می شود (این که کار سختی نیست و می توان هر جنایت کاری را با این کار از عذاب و حساب نجات داد) و فقط از ولایت امیرالمومنین سوال می شود(مگر از اعمال شخص ولایت داشتن او مشخص نمی شود که باید سوال شود) و مگر گناهی بدتر از سخن چینی و پرهیز نکردن از بول و کناره گیری از همسر نبوده که عذاب مخصوص آنها بوده و مگر از ظهر پنجشنبه تا ظهر جمعه چه خصوصیتی دارد که هر کس با هر عمل در این زمان از دنیا برود از فشار قبر در امان است چه نتیجه می توان گرفت واز همین جهت بعضی گفته اند القبر هوالبرزخ یعنی مراداز قبر عالم برزخ است و مگر نامه عمل اشخاص که (لایغادرصغیرة ولاکبیرة الااحصیها) برای فرشتگان معلوم ومشهود نیست که باید از او سوال شود و مگر قبر جای سوال وجواب است ومگر ممکن است شخص در قبر زنده شود و برا ی چه زنده شود در صورتی که برای زنده شدن و زنده ماندن شرایطی لازم است که در قبر وجود ندارد اینک با چنین روایاتی وتوجیه بعضی آیات را با مضامین بعضی روایات و تطبیق آن با بعضی مطالب فلسفی افلاطوني غیر معقول به نظر می رسد نمی توان آن را جزء مسایل اعتقادی قرار داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 19:53  توسط کاظم  | 

عيادت مؤمن مریض مخصوصاًکه اگر نسبتی یا دوستی با انسان داشته ویا حقی به گردن انسان داشته از مستحبات مؤکد ویک وظیفه انسانی ودینی است ونیز تشیع جنازه یعنی همراه جنازه رفتن وحضور در مراسم دفن مستحب مؤکد است هر چند که برای میت خاصتی ندارد اما بعنوان احترام به او وگرفتن عبرت وهشدار برای آینده انسان و آمادگی برای چنین روزی ضرورت دارد اما غسل دادن میّت وکفن نمودن ونماز بر او ودفن او در خاک چهار واجب کفایی شرعی است ویک نوع حرمت گذاشتن به بدنی است که سالهابوسیله آن عبادت نموده ویا خدمت به دین ویا انسانها ی دیگر نموده ودفن که از همه مهمتر است بدین جهت که بدن انسان پس از مرگ به سرعت فاسد ومتعفن شده واگر دفن نشود موجب وهن وبی حرمتی به میّت و ناراحتی دیگران می باشد از این رو لازم است قبل از آنکه آثار فساد در او ظاهر شود آنرا دفن نمایید واما تلقین خواندن در حال دفن نه برای یاداوری به میت است زیرا ( و ما انت بمسمع منت فی القبور ) فاطر ۲۲ یعنی تو نمی توانی به کسانی که در قبر ها هستند بشنوانی چون کسی که وارد قبر می شود یعنی میت قدرت شنیدن ندارد  بلکه برای متوجه نمودن وعبرت دیگران می باشد وآنچه در روایات شیعه آمده مربوط به حال احتضار  است نه پس از مرگ  واما عهد نامه واینکه چهل نفر مؤمن گواهی وامضاء کنند که (اللهم انا لا نعلم منه الا خيراً)در صورتیکه دنباله آن میگویند (وانت اعلم به منا )خدایا تو آگاهتری به او از ما بی معنی است زیرا خداوند که میگوید (ونکتب ماقدمواوآثارهم وکل شی)نیازی به این عهد نامه ندارد ومگرملایکه در قبر از میت سند میخواهند مگر آنکه بگوییم این برنامه جنبه روانی برای حاضرین وامضاء کنندگان دارد که سعی کنند با خوبی کردن وخوب بودن مورد لطف دیگران باشند وبعداًچنین گواهی را برای آنان بدهند واما کفن نمودن میت در کفنهایی که از مکه ویا اماکن متبرکه دیگر که بر آنها قرآن ویا دعاهایی نوشته شده تهیه می کنند که این  یک نوع سوء استفاده از جهالت مردم می باشد چون در معرض فساد بدن  میّت می باشد حتما ًبی حرمتی به قرآن ودعاهای نوشته شده است ومیت هم در آن تاریکی بر فرض زنده شدن نه میتواند بخواند ونه ملایکه با آن کار دارند ونه خداوند عالم السروالخفیات را میتوان فریب داد وهمچنین چوب تر در زیر بغل میت گذاشتن ویا عقیق وتربت وامثاله در دهان میت ویا همراه او گذاشتن اینگونه کارها نمیتواند تاثیری در وضع میت داشته باشد وروایاتی که در این باره نقل شده خبر واحد ویا بدون سند بوده وگذشته ازآنکه غیر معقول است با آیات قرآن متناسب نیست چرا که  (فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره ومن یعمل مثقال ذرة شرا یره )باعمل کار دارند نه با این تشریفات واما خواندن نماز وقرآن وخیرات ومبرات وصدقات برای میت که سفارش هم شده جزءاعمال ما تاخر در نامه عمل میت منظور میگردد همچنانکه در عمل شخص عامل هم محفوظ است ومهمترین اثری که بازماندگان باید به آن توجه نموده وعمل نمایند رفع مظالم ودیونی است که برذمه میت بوده وجبران حقوقی است که در زمان حیات از مردم ضایع نموده.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 19:49  توسط کاظم  | 

از نظر قرآن مسئله ای مسلم و غیر قابل انکار است.چرا که یک پنجم آیات قرآن(1200آیه تقریباً) درباره قیامت وپاداش و مجازات و بهشت وجهنم و مسایل و حوادث مربوط به آن می باشد و تعبداً باید پذیرفت اگر چه دلایل عقلی برای اثبات آن کافی بنظر نمیرسد ونیازی هم نیست قیامت روز عدل و محاسبه وپاداش و جزا خواهد بود بدون شک ونیزمسلم است که مردگان بزندگی جدید باز می گردند بطوریکه وقتی انسان در قیامت زنده شد خود را همان می داند که در دنیا بوده وچنین وچنان کرده و نمی تواند بگوید من آن نیستم اگر چه بدن انسان در قیامت با این بدن دنیایی و کیفیت دنیایی متفاوت است همانطور که بدن دنیایی ما با بدن جنینی ما متفاوت است در عین اینکه این همان است پس بدن قیامتی ما هم در عین اینکه همین بدن است اما نواقص و ضعف ها و از جمله مرگ و بسیاری از خصوصیات این بدن را ندارد ( ولقد علمتم النشاة الاولی فلولا تذکرون)واقعه 62 قطعاً شما از افرینش اول که (من منی یمنی)  از نطفه ای ناچیز خلق شده اید می دانید پس چرا در آفرینش جدید تردید دارید و نمی اندیشید که (هو بکل خلق علیم) خداوند به هرآفرینش تواناست(ثم اتکم یوم القیمة تبعثون)  سپس همگی شما درقیامت برانگیخته می شوید کما بدأکم تعودون همچنانکه(از ذره ای) آغاز شدید باز می گردید(زیرا تجمع و تمرکز عناصر شخصیت و خلا صه شدن آن در یک سلول میسر است و ممکن است در یک سلول یا در یک نسج بسیار کوچک عوالم وسیعی ذخیره شود  همانند حافظه انسان که در مغز بوده و یک عده سلولهای معدودی که محل بسیار محدودی را اشغال می نماید سپرده شده و خدا می داند لا به لای این سلولهای ضعیف  چه مطالب طویل و چه مناظر کثیر بایگانی و عکس بر داری شده است که هر لحظه در موقع مراجعه ا مقابل ذهن انسان عبور داده می شود . بلکه از روی هر عضو و جزئی از بدن موجود اگر چشم بینا ( وسیله لازم) را داشته باشیم می توانیم سر گذشت کامل او را بخوانیم چنین سر پوش و راز داری در تمام ذرات بدن و جود دارد .راه طی شده ص۲۲۴ )الله یبدوءا الخلق ثم یعیده ثم الیه ترجعون . روم ۱۱ . خداوند است که آغاز می کند خلق را سپس باز می گرداند او را سپس رجوع بسوی اوست . کلمه بدء و یبدؤ  و یعیدو  و تعودون که بیش از ده بار در سوره های قرآن آمده می فهمیم که در عود از یک سلول باقی مانده از هر انسان عین همان انسانی که بوده بوجود آمده و محشور می گردد ( نه مثل آن ) همان گونه که در آغاز از یک سلول بوجود آمده.(قالوا یا ویلنا من بعثنا مرقدنا) یس .گویند ای وای بر ما چه کسی برانگیخت ما را از خوابگاهمان بعد به خود امده گویند هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون این همان وعده رحمان است و پیامبران راست گفتند. انا نحن نحی الموتی ونکتب ما قدموا واثارهم و کلشیء احصیناه فی امام مبین ) پس این ما هستیم که زنده می کنیم مردگان را و حفظ می کنیم آنچه عمل نموده اند و آثار و دنباله های اعمال آنان  و همه چیز را در امام مبین  که شاید منظور همان ذره ذره وجود هر انسان باشد که حافظ اعمال اوست اگر چه ظاهراً درک ان فعلاً برای ما مقدورنیست همچنان که برای افلاطون ها و ابن سینا ها و مجلسی ها تصور اینکه یکصد و ده جلد کتاب بحارالانوار در یک تراشه(سی دی) چند گرمی جا دادن غیر قابل فهم بلکه غیر ممکن و محال می نمود اما با گذشت زمان ما به چشم خود دیدیم و شاید در آینده  بتوانند از یک سلول مغز و یا از بدن انسان همه چیز آن را مطالعه و دریابند. مرحوم مجلسی که بیش از چهارصد سال قبل می زیسته درباره ظهور و دعوت امام زمان از کنار کعبه بعنوان معجزه ي الهی آن را به گوش جهانیان می رساند و درباره ی مشاهده ی آن حضرت از راههای دور و رساندن یاران آن حضرت را به مکه همه را به صورت معجزه و توجیهاتی می دانسته که امروز برای ما خیلی ساده حل شده زیرا با نصب دوربینهای تلوزیونی و ماهواره و جتهای مافوق صوت از مسایل عادی تلقی می شود و نیاز به هیچ اعجازی نیست تمام محفوظات و علوم و آگاهی های انسان در کمترین قسمت مغز قرار گرفته (نه در همه ی مغز) و با دقت در قسمت های مختلف مغز و کار ان و ارتباط داخلی آن می فهمیم که انسان با داشتن چنین مغز با قدرتی باید سر تعظیم در مقابل قدرت نمایی خداوند فرود آرد و با گفتن العظمة لله الواحد القهار دریابیم که فیک انطوی العالم الاکبر یعنی چه .

یک نکته

اینکه در روایات آمده و بعضا در قرآن تایید شده که در قیامت : ۱ ) مرگ نیست  ۲) نعمت و عذاب دائمی است ۳) انسانها به صورت افرادی جوان می باشند ۴) پیری و معلولیت و مریضی نیست ۵) زاد و ولد نیست . همگی مورد قبول و تایید می باشد چون در قیامت ( یوم تبدل الارض غیر الارض و السموات و برزوا لله ) ابراهیم ۴۸ . روزی که این زمین به زمین دیگرو آسمانها ( به آسمانهای دیگری ) مبدل شود و آنان در پیشگاه خداوند قهار ظاهر گردند .    از نظر علمی با منتفی شدن اصل دوم ( انتروپی ) یعنی پیری و کهولت پس مرگ نیست و نیازی به زاد و ولد نیست اما در دنیا به دنبال پیری و مریضی مرگ هست و برای آنکه نسل منقرض نشود نیاز به زاد و ولد هست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 19:46  توسط کاظم  | 

بد نیست که بدانیم منشا عقايدی مثل حضور پیامبر و ائمه علیهم السلام بهنگام نزع و جان کندن اشخاص و آمدن فرشته ای به نام عزراییل با شکلهای مختلف نسبت به اشخاص مختلف و همراهی روح جدا شده از میت با جنازه موقع حمل آن و هنگام غسل و دفن و غیره وآمدن نکیر و منکر در شب اول قبر و سوال ازمیت و به دنبال آن آمدن و رفتن ارواح کنار جسدشان و تنعم و تعذیب ارواحشان در عالمی به نام برزخ تا قیامت و امثاله بیشتر مربوط به کتابهای شیخ صدوق متوفای 381 قمری که بیش از هزار سال قبل می زیسته می باشد و ماخذ بیشتر آنها روایاتی ضعیف و عامی بوده و متاخرین از ایشان با اعتماد به عظمت و شهرت وی بدون دقت لازم در ماخذ این گونه روایات و نوشته ها آنها را تلقی بقبول نموده و در کتابهای خود نقل نموده و سبب شیوع و شهرت اینگونه عقاید گردیده و جالبست بدانیم که مرحوم شیخ مفید متوفای 413 مبرزترین شاگرد شیخ صدوق در توضیح و نقد کتاب(اعتقادات صدوق) در مواردی مخالفت صریح خود را از آن عقاید اعلام نموده از جمله فرموده  : روش شیخ صدوق این بوده که به همان ظواهر احادیث با هر گونه اختلافی که با هم داشتند عمل می نموده و اهل دقت و اعمال نظر و تمیز بین حق و باطل آنها نبوده ( حتی بدون دقت و توجه به حال راوی و سند آن بوده ) و بدون آنکه عمل وی منطبق با حجت شرعی باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 19:44  توسط کاظم  | 

در این باره نظرهای مختلفی ارایه شده که هر کدام دارای اشکالاتی می باشند که تفصیل آن در جلد6 بحار صفحه200 آمده كه آیا ارواح آنان و یا جسدهای مثالی و یا نور آنان و غیراینها حضور پیدا می کنند و شاید بهترین و عقلانی ترین نظر همانست که از مرحوم سید مرتصی نقل نموده که اشخاص به هنگام مرگ ثمره ولایت و دوستی و پیروی از آنان را احساس می کنند. همچنانکه دشمنان آنان ومنحرفین نیز احساس جهنمی بودن وشرمساری از اعمال خود را خواهند دانست. پس حضور وسخن گفتن آنان(استعاره تمثیلیة) است ونیز مرحوم شیخ مفید در کتاب اوائل المقالات ص ۸۵ همین نظر را ارائه نموده وموید این نظر روایتی است که در صفحه 181 ج 6 بحار از حارث حمدانی یکی از یاران امیرالمومنین نقل شده که گوید:وارد بر آن حضرت شدم فرمود(ماجاء بک) کجا بوده ای(وچه چیز تو را آورده) گفتم محبت من به شما فرمود آیا مرا دوست داری گفتم آری بخدا قسم یا امیرالمومنین فرمود آنگاه که جانت به گلویت رسید مرا آنطور که دوست داری خواهی دید  توضیح-غالب اشخاص بهنگام مرگ اصلاً درک و احساس خاصی ندارند و اما آنها که در آن لحظه دارای درک و مشاعر درستی می باشندبا تذکر و یاد آوری و باز نگری اعمال گذشته خود احساس رضایت در جهت اطاعت از خداوند و رفتار شایسته داشته باشند طبیعی است که با آرامش و اطمینان(راضیة مرضیه) و امید به رحمت و مغفرت خداوند احساس(الا تخافوا ولاتحزنوا وابشروا بالجنة التی کنتم توعدون) شادی می نمایند و در مقابل کسانی که با یاد اور شدن اعمال بد و ستمکاریها و گناه و معصیت و استکبار خود را بدبخت و شرمگین و ناراحت و ناامید از رحمت و مغفرت می یابند(ویقول الکافریالیتنی کنت تراباً- نبا) در آن هنگام است که چنین کسانی آرزو میکنند که ای کاش اصلاً من به دنیا نیامده بودم و خاکی بودم  و ظاهراً اشاره به همین معنی است روایاتی که می گوید انسانها بهنگام مرگ فرشته قبض روح را مطابق عمل خود می بینند و احساس می کنند بطوریکه افراد صالح و مومن او را با قیافه ای آراسته که موجب شادی آنان گردد ملاحظه نموده و کسانی که طالح و غیر مومن بوده او را با قیافه ای وحشتناک با گرزهای آتشین می بینند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 19:39  توسط کاظم  | 

همه قوای مودعه در طبیعت با همه نیروهای نهفته در آنها لشکریان حقند ولله جنود السماوات و الارض و کان الله علیماً حکیماً   و ما یعلم جنود ربک الا هو  و ما هی الا ذکری للبشر . مدثر ۳۱ نمی داند لشکریان حق را مگر او یعنی نیروهای نهفته در این جهان از آسمان و زمین و موجودات در آنها را نمیدانند. مگر خود ذات حق و هیچ کس را نرسد که بر همه نیروها احاطه پیدا کند و از این رو هر روز شاهد کشف تازه یعنی به دست اوردن نیروی جدید از قوای طبیعت میباشیم و باید بدانیم که هیچ گاه انسان بر همه این نیروهایش که حتی آنها را نشناخته مسلط نخواهد شد. وان جندنالهم الغالبون   نیروهای نهفته در طبیعت همه جا کار و وظیفه خود را انجام می دهند و بر هر کس و هر چیزغالبند.( وهم بامره یعملون) همه موجودات مامور و کارگزاران حقند و از وظیفه خود تخطی نمیکنند. الم تروا ان الله سخرلکم ما فی السموات و ما فی الارض  و اسبغ عیکم نعمه ظاهره و باطنه . لقمان ۲۰  آیا نمی یبینید که خداوند همه آنچه در آسمانها و زمین است قابل بهره برداری شما قرار داد،تا بتوانید با کوشش خود انها را یافته و در راه استفاده خود آنها را به کار گیرید و از جمله: سخرلکم الفلک-الانهار-الشمس-القمر-اللیل-النهار... تسخیر قوای طبیعی از دریا و نهرها و خورشید و ماه و شب و روز و آنچه در آسمانها و زمین هستند موید همان سجده است که در برابر آدم نموده و مسخرانسان شدند.فرشتگان از جنود حقند اذ جاءتکم جنود فارسلنا علیهم ریحاً وجنوداً لم تروها  احزاب ۹  اگر چه برای ما قابل رویت نیستند.

نکته: کلمه جند اعم از رسول می باشد به این معنی که هر رسولی جند است اما هر جندی رسول نیست همانطور که فرشتگان رسول هستند اما هر رسولی فرشته نیست. با این مقدمه می توان گفت که همه عوامل طبیعی جنود حقند و عوامل مرگ هم که فرآیند مجموعه فعل وانفعالات جسم است منجر به مرگ می گردد. (حتی اذا جاء احدکم الموت توفته رسلنا و هم لایفرطون) اگر توفی را مرگ بدانیم رسل همان عوامل طبیعی مختلف مرگ می باشند و اگرتوفی را دریافت اعمال به هنگام مرگ بدانیم همانطور که قبلا توضیح داده شده میتوان گفت منظور از رسل همان چیزهایی است که اعمال و رفتار انسانها را در خود ثبت نموده و در قیامت اشکار میسازند(یوم تبلی السرائر فکشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید . ق ۲۱ )  و وجدوا ما عملوا حاضرا کهف ۴۷ .که اگر با دید وسیعتری نگاه کنیم میتوان گفت همانطور که همه موجودات رسولان حقند همگی حافظ اعمال اشخاص می باشند حتی ذرات زمین که(یومئذ تحدث اخبارها بان ربک اوحی لها) زلزال –روزی که زمین اخبار خود را باز خواهد گفت و یا ذرات جسم هرشخص (ویوم یحشر اعداء الله الی النار فهم یوزعون19- حتی اذا ما جاء وها شهد علیهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما کانو ا یعملون20- و قال لجلودهم لم شهدتم علینا قالوا انطقنا الله الذی انطق  کلشیء و هو خلقکم اول مرة والیه ترجعون21- وما کنتم تسترون ان یشهد علیکم سمعکم و لا ابصارکم و لاجلودکم ولكن ظننتم ان الله لایعلم کثیراً مما تعملون22 فصلت) چشم و گوش وپوست شما برآنچه عمل کرده اید گواهی می دهند وشما نمی توانید از شهادت آنان مانع شوید زیرا خداوند آنان را گویا نموده که هر ناطقی را گویا نموده و نمیتوانید شهادت آنها را پنهان کنید این گمان شماست که خداوند بسیاری از کارهای شما را نمی داند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 19:37  توسط کاظم  | 

مرگ در حقیقت تعطیل همه قوای مغزی و جسمی است که با از کار افتادن ضربان قلب و تنفس و نرسیدن اکسیژن و مواد لازم به مغز و سایر اعضای بدن در اثر از دست دادن تعادل جسم به وسیله هجوم امراض و ناتوانی تحمل آن در اثر پیری و کهولت پدید می آید که خود یک امر طبیعی است و مربوط به عواملی از قبیل ارثی- محیط زندگی- شرایط کاری- ناراحتیها و فشارهای روحی و نحوه تغذیه وغیره می باشد. پس مرگ و اجل یعنی مدت عمر هر کس بستگی به عوامل مختلف پیدا و ناپیدا که غالباً حتی از اختیار و انتخاب و آگاهی خود شخص خارج بوده اما مجموعه این عوامل است که مقدار و مدت عمرو سلامتی و مریضی را تعیین و اندازه گیری میکند. و چون انسانها غالبا احاطه بر آن علل و عوامل ندارند و يا خارج از اختيار آنان مي باشد و يا اگر به قسمتي از آنها  اطلاع دارند نمي توانند مدت عمر و مرگ خود را پيشبيني كنند آن را به خداوند نسبت داده و مي گويند مرگ و ميزان عمر هر كس به دست خداوند است يعني اين خداوند است كه مدت عمر يا وقت مرگ را معلوم و مقرر مي كند غافل از آنكه اين اعتقاد در واقع انكار قانون سبب و مسبب و علت و معلول است بنابر اين بايد گفت اين تنها خداوند است كه با احاطه علمي بر جميع علل و اسباب زيستي هر كس مي داند (نه آنكه مي خواهد ) كه وي تا چه وقت عمر نموده و با چه مرضي و يا چه شكلي از دنيا مي رود  قل ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیکم  جمعه . بگو آن مرگی که از آن فرار می کنید شما را ملاقات خواهد نمود و اما اينكه گفته مي شود عمر هر كس مقدر است اگر منظور اين باشد كه مقدار عمر هر كس فرايند مجموعه علل و اسبابي است كه خداوند بر جهان و انسان حاكم نموده و آنها هستند كه به آن اندازه زده و مقدار آن را مشخص مي كنند و تنها خداوند است كه آن را مي داند . صحيح است . اما اگر منظور آن است كه بدون در نظر گرفتن اسباب و علل اين خداوند است كه به دلخواه خود و بدون دليل مرگ اشخاص را مقرر مي كند . غير معقول بنظر مي رسد . به اين آيه توجه كنيد باردار شدن زنان و موقع زايمان و كوتاهي و طولاني بودن عمر اشخاص را ( به علم ) خداوند منتسب مي كند نه به ميل و خواست او. ( والله خلقکم من تراب ثم من نطفة ثم جعلکم ازواجاً و ما تحمل من انثی ولا تضع الا بعلمه و ما یعمر من معمر و لا ینقص من عمره الا فی کتاب ان ذلک علی الله یسیر  ) فاطر ۱۱ - خداوند آفرید شما را از خاک (آدم و حوا یا همه انسانها قبل از تبدیل شدن به نطفه) سپس از نطفه(نسل آدم)  سپس شما را نر و ماده قرار داد (تا سبب بقاء نسل آدم گردد)و باردار شدن مادگان و وضع حمل فرزندان نیست مگر آنکه او می داند ( نه آنکه او می خواهد ) که همگی طبق قوانین و اسباب و عللی است که او بر طبیعت حاکم نموده و آنانکه عمری طولانی میکنند و آنان که عمری کوتاه می کنند همگی در کتاب (عوامل طبیعی خود می باشد) همانا این روش بر خداوند آسان است.

همچنانکه با خشکیدن گیاهان و سپری شدن زمستان با آمدن فصل مناسب و آمدن باران بیابان مرده مجدداً سبز می گردد و ریشه گیاهان و تخمه های خفته در خاک رویش می کنند (ان الذی احیاها لمحی الموتی) همانا آنکس که آنها را زنده کرد مردگان را زنده کننده است. البته آن هم با پدید آوردن شرایط مناسب خودش همانطور که از آیه شریفه استفاده می گردد که زنده شدن مردگان را همانند سبز شدن گیاهان به عنوان مقدمه برای فهم مطلب آورده

این بهار نو ز بعد برگ ریز                هست برهانی بر وجود رستخیز

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 19:36  توسط کاظم  | 

به این آیات توجه کنید و لو تری اذ وقفوا علی النار فقالوا یا لیتنا نرد و لا نکذب بایات ربنا و نکون من المومنین «انعام 27» و اگر ببینی آنگاه که بر آتش نگاه داشته می شوند ( آتش را می بینند که بر ایشان مهیا شده ) پس گویند ای کاش برگردانیده می شدیم( به دنیا) و آیات پروردگارمان را تکذ یب ننموده و از مومنین می بودیم و لو تری اذ وقفوا علی ربهم قال الیس هذا بالحق قالوا بلی و ربنا قال فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون « انعام 30» اگر ببینی آنگاه که در برابر پروردگارشان نگاه داشته می شوند ( به آنها گفته می شود ) آیا این روز وعده حق نبود گویند بلی قسم به پروردگارمان ( به آنها گویند ) پس بچشید عذاب را بخاطر آنچه کفر ورزیدید اینک به کمک این آیات و آیات دیگر می فهمیم ولو تری اذ یتوفی الذین کفروا الملائکه یضربون وجوههم و ادبارهم و ذوقوا عذاب الحریق ذلک بما قدمت ایدیکم « انفال 50» و اگر ببینی آنگاه که فرشتگان اعمال کافران را به آنها باز پس می دهند بر صورت ها و پشت های آنان می زنند ( و می گویند )بچشید عذاب سوزان را این ( ضرب و عذاب ) بخاطر (اعمالیست ) که دست آورد شما بود ( در دنیا ) ان الذین توفیهم الملائکه ظالمی انفسهم قالوا فیم کنتم قالوا کنا مستعضعفین فی الارض قالوا الم تکن ارض الله واسعه فتهاجروا فیها فاولئک ماویهم جهنم و ساءت مصیراً« نساء 97» فرشتگان به هنگام باز پس دادن اعمال آنان که بر خود ستم کرده اند ( نافرمانی و زیر بار حق نرفتن ستمی است که بر خود می کند ) گویند در چه کاری بودید ( از رفتارهای نادرست ) گویند ما در سرزمین خود به  استضعاف و زیر دستی قرار داشتیم (چاره ای جز همرنگ شدن با فرمانروایان نداشتیم ) به آنها گفته می شود آیا زمین خدا فراخ نبود تا در آنجا هجرت کنید ( یعنی بود و می توانستید و با ید می کردید ) ايشان جایگاهشان جهنم است که بد عاقبتی است . بیشتر مفسرین مورد این دو آیه اخیر را مربوط به هنگام مرگ و جان کندن دانسته و توفی را به معنی گرفتن جان انسانها دانسته و به آخر ایه که ( وذوقوا عذاب الحریق ) توجه ننموده که عذاب الحریق مربوط به قیامت است همچنانکه از دو آیه قبل استفاده می شود و دیگر آنکه اگر منظور بهنگام مرگ است که شخص نزده می میرد و اگر منظور پس از مرگ است که مرده زدن ندارد چون دیگر احساس درد نمی کند و اگر منظور روح شخص است که روح وجوه و ادبار ندارد. فافهم و اغتنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 19:34  توسط کاظم  | 

توفی بمعنی ( اخذ الشیئ بتمامه ) گرفتن همه چیز را گویند و چون این کلمه در قرآن هم برای حین مرگ بکار رفته و هم در مورد قیامت و برای آنکه بدانیم در حین مرگ چه چیزی را دریافت می کنند بايد ببینم در قیامت چه چیزی را باز پس و یا پرداخت می کنند و انما توفون اجورکم یوم القیمه « ال عمران 185» همانا پرداخت می شود اجرهای شما روز قیامت ( اجر =  مزد عمل) ثم توفی کل نفس ما کسبت و هم لا یظلمون « بقره 281 ، آل عمران 161» باز پس داده می شود به هر کس آنچه را انجام داده بدون آنکه ستمی بر او رود و وفیت کل نفس ما عملت و هو اعلم بما یفعلون « 70 زمر» پرداخت می شود هر کس را آنچه عمل نموده و او آگاهتر است به آنچه انجام داده اند و از اینکه خداوند اعلم بما یفعلون گویای این معنی است که اجر اعمال مطابق با نیتهای آنها که در باطن اعمال بوده داده می شود ( آیات مرقوم با آیات مشابه بیش از بیست مورد می باشد ) و ما تنفقوا من خیر یوف الیکم و انتم لا تظلمون « بقره 272» و ما تنفقوا من شیئی فی سبیل الله یوف الیکم « انفال 60» آنچه انفاق می کنید از خوبی ها ( و یا هر چیز در راه خدا ) به شما باز پس داده می شود . الذین تتوفیهم الملائکه طیبین  یقولون سلام علیکم ادخلوا الجنه بما کنتم تعملون . نحل ۳۲ . پاکیز گانی که ملا ئکه به موقع پرداخت نامه اعمالشان بر آنها سلا م نموده و گویند وارد بهشت شوید بخاطر اعمالیکه انجام داده اید .حال با توجه به این دسته آیات که می گویند اعمال و دستاوردها و پاداش اعمال شما در اخرت به شما باز پس داده و پرداخت می گردد معلوم می شود که آنچه را هم به هنگام مرگ خداوند و یا فرستادگان او دریافت می کنند همان اعمال و دستاوردها است مثل این آیات قل یتوفا کم ملک الموت الذی و کل بکم « سجده 11 » بگو دریافت می کند شما را فرشته مرگی که موکل بر شماست حتی اذا جاء احدکم الموت توفته رسلنا و هم لا یفرطون « انعام 61»آنگاه که مرگ یکی از شما فرا رسید طبق علل و عوامل مربوط به مرگ ) دریافت می کند انرا فرستادگان ما بدون آنکه زیاده روی کنند بنابراین بهنگام مرگ اشخاص همان چیزی دریافت    می شود که در آخرت پرداخت می شود و آن چیزی جز عمل نیست وگر نه جسم اشخاص که دریافت کردنی نیست روحی هم که در کار نیست تا قبض شود و برای چه قبض شود و چون بعضی مفسرین به این مطلب توجه ننموده توفی حین مرگ را به قبض روح گرفته بعد عالمی هم برای آن درست می کنند بعنوان عالم برزخ بعد هم با خوابهایی که از اموات دیده اند آنها را در لذت یا عذاب وارد نموده اند در صورتی که از 40 مورد کلمه ( توفی ) در آیات شریفه قرآن هیچ یک ظهوری در گرفتن و برگرداندن روح ندارند بلکه مربوط به گرفتن اعمال است  در حین مرگ و باز پس دادن آن در قیامت، اعتقاد به وجود روح در بین مسلمین و فلسفه اسلامی ظاهرا پس از انتقال حکمت یونانیان با ترجمه شدن به عربی و انتشار آن ( که قطعا در زمان بنی العباس شروع شده - خدمات متقابل ص ۷۹۰ ) در بین مسلمین و تطبیق آن با بعضی روایات ( ضعیف ) و ظواهر بعضی آیات بوده از جمله ( ثم انشا ناه خلقا آخر) که آن را به ایجاد روح در جنین تاویل کردند و چون ذهن آنان مشوب به این مطلب شده آن را منطبق با اسلام نموده در صورتیکه اگر خالی الذهن به سراغ قرآن برویم چنين مطلبی استفاده نمی گردد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 20:38  توسط کاظم  | 

بعضی برای اثبات روح به خواب دیدن استناد نموده و چنین پنداشته اند که روح انسان در حال خواب از بدن جدا شده و به آسمان رفته و قضایایی را دریافت نموده که بعضی صریح و روشن است و بعضی احتیاج به تعبیر دارد در صورتیکه حقیقت خواب طبق نظر دانشمندان مربوطه عبارتست از تعطیل قسمتی از مغز و سیستم اعصاب که در اثر خستگی جسمی برای انسان عارض می گردد و رویاها همان فعالیت مغزو ارتباطات سلولی مغز است چون اگر جان آدمی از بدن خارج شود که مرگ است و برگشتن ندارد و اما خواب دیدن گاهی مربوط به عدم تعادل مزاج مثل سنگینی معده بوده است و از این جهت می گویند خواب سر شب پس از غذا خوردن تعبیر ندارد و یا در حال گرسنگی یا تشنگی و سرما و گرمای شدید و حالت تب و سایر نیازهای جسمی و جنسی که آنرا اضغاث احلام می گویند که تعبیری نداشته مگر همان عدم تعادل جسمی و گاهی مربوط به تمرکزات ذهنی و توجه بمسائلی است که در بیداری ذهن را بخود مشغول نموده و بهمین جهت خانواده ایکه شخصی از آنان فوت نموده و بیشتر فکر و ذهن آنان بیاد و خاطرات او می باشد غالبا او را در خواب دیده و هر کدام بشکلی و برخوردی مخصوص نسبت به سوابق ذهنی خود می بیند. که همه اینگونه موارد جزء فعالیتهای قوه تخیل و ادراکات مغزی است و از همین نوع است خواب دیدن عالمی که در ضمن مطالعات خود بمشکلی برخورد نموده که استاد خود و یا دیگری را در خواب می بیند و جواب سوال رااز او می گیرد ولی در حقیقت در اثر فراغت ذهنی  به جواب خود می رسد و یا کسی گمشده ای دارد و در خواب آنرا یافته و یا می فهمد کجاست

همچو آن وقتی که خواب اندر روی                  تو ز پیش خود به پیش خود شوی

بشنوی از خویش و پنداری فلان                      با تو اندر خواب گفتست آن نهان

و اما در مورد انبیاء و اولیاء که خواب دیدن آنان نوعی از وحی والهام است و قابل تحقیق و تعبیر است که آنرا رویای صادقه و بتعبیر بعضی حس ششم می نامند. بحار ج 61 ص 193 قال رسوال الله الرویا ثلثه منها تخویف  من الشیطان لیحزن به ابن آدم و منها الامر یحد ث به نفسه فی الیقظه فیراه فی المنام و منها جزء من سته و اربعین جزء من النبوه ) رویا سه گونه است بعضی موجب ترس انسان می گردد که از ناحیه شیطان است که می خواهد انسان را محزون کند و بعضی مربوط به اموریست که در بیداری ذهن متوجه آن بوده و در خواب می بیند و بعضی جزئی است از 46 جزء پیامبری و نیز از ابو بصیر از امام صادق نقل شده که مردی از آنحضرت سوال نمود که مردی اینجا با همسرش خوابیده خواب می بیند که در مکه یا شهر دیگری است آیا ارواحشان از بدنشان خارج شده فرمود اگر روح از بدن خارج شود که دیگر بر نمی گردد بلکه بمنزله خورشید است در آسمان که شعاع آن در دنیاست . خورشيد بدن همان جان آدمي است كه در حال خواب تخيلات مغزي  شعاعي است از وجود حيات براي انسان.

المیزان جلد ۲ ص ۳۴۸ و النوم هو الرکود الذی یا خذ حواس الحیوان لعوامل طبیعیه تحدث فی بدنه . خواب عبارت است از رکودی که بخاطر عوامل طبیعی در حواس حیوان در بدنش پدید می آید .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 20:36  توسط کاظم  | 

لازم است بدانیم که کلمه روح در قرآن در 19 مورد آمده و در هر کجا معنای خاصی دارد.

1-    درباره شخص حضرت آدم ابوالبشر ( ثم سویه و نفخ فیه من روحه ) « سجده 9» فاذا سویته و نفخت فیه من روحی « حجر 29 ص 72« در هر سه آیه می فرماید که چون آدم را از گل – تراب – حما مسنون – طین خلق نموده و آراستیم در او روحی دمیدیم که منظور همان جانی است که آن کالبد بی حس و حرکت و ادراک را به جنبش در آورده و چون زنده کردن خاک بیجان تنها به امر (دفعي) يعني بدون اسباب و عوامل عادي در قدرت خداوندی است لذا آنرا بخود نسبت داده و گر نه خداونددر ذات خود روحي ندارد كه به ديگري بدهد چون ذات حق بسيط است و چون این پیکره مادی خاکی نمی تواند برای همیشه دوام و بقاء داشته باشد لذا برای او جفتی از جنس خودش ( و جعل منها زوجها) قرار داد و هر دو را مجهز به دستگاه توالد و تناسل و میل و رغبت بیکدیگر نمود تا وسیله ای برای بقاء نسل گردد ( ثم جعل نسله من سلاله من ماء مهین ) سپس نسل او را از آبی کم ارزش یعنی بسیار ساده قرار داریم پس نفخ روح تنها در آدم بوده و اما نسل او که بتعبیر قرآن ماء مهین – نطفه – ماء دافق بوجود می آید نیاز به نفخ روح ندارد زیرا نطفه که همان سلول زنده بوجود آمده در بدن پدر با قرار گرفتن در رحم مادر که همان ( قرارمکین ) و محل مناسب برای رشد و پرورش او می باشد تبدیل به علقه و مضغه و سپس استخوانبندی و پس از آن پوشش با گوشت و پوست بصورت انسانی کامل اما کوچک با استعداد رشد و قوت بیشتر و رسیدن به کمال خود که قبل از آن صورت انسانی نداشته و پس از طی این مراحل به ( ثم انشأناه خلقا اخر» می رسد و اینجاست که فتبارک الله احسن الخالقین معنی پیدا می کند و با این برنامه نسل آدم گسترش پیدا می کند و کرد و هیچ نیازی به دمیدن روح جدید ندارد كه با توجه به كلمه ( خلقاً ) مي فهميم كه مراد از آن روح نيست زيرا كه روح از عالم امر است پس (خلقاً آخر) همان تكامل جسمي اوست نه دميدن روح در آن .

 ( یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً کثیراً و نساءً ) « نساء1 » ای مردم از پروردگارتان که شما را از یک تن آفرید و جفتش را از جنس او خلق کرد و از آن دو مردان و زنان بسیاری منتشر ساخت پروا کنید.

۲-    درباره حضرت عیسی علیه السلام ( و کلمته القیها الی مریم و روح منه ) «87 و 253 بقره ، 171 نساء ، 110 مائده ، چهار مورد »

3-    درباره حضرت مریم ( و التی احصنت فرجها فنفخنا فیها من روحنا ) « 191 انبیا و تحریم 12» ( دو مورد )

حضرت عیسی کلمه ایست که خداوند او را به مریم القاء نمود همان زنی که از هر آلودگی پاک بود پس دمید در او از روح خودش ، کلمه بودن حضرت عیسی یعنی معجزه الهی بدون پدر با نفخه الهی در مریم بوجود آمد ( ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ) ( ثم قال له کن فیکون ) « ال عمران 59» همانا مثل عیسی نزد خداوند همانند آدم است که او را از خاک آفرید ( و پس از آن در او جانی دمید ) پس به او گفت هست شو پس هست شد یعنی همانگونه که آدم خاکی به اراده خداوند یعنی معجزه جان گرفت حضرت عیسی از مادری عذراء به معجزه الهی جان گرفت و متولد شد آفرینش هر دو غیر مادی و بدون اسباب و عوامل عادی بصورت معجزه پدید آمد هر دو با نفخه الهی و دمیدن جان دارای حیات گردیدند در تفسير كشاف آمده ( معناه نفخنا الروح في عيسي فيها ) دميدن  روح در عيسي در مريم بوده، پس نفخ روح در آدم و عیسی بمعنی جان و حیات دادن به آن دو بوده و به اراده خداوند و مختص آن دو بوده .

همچنانكه در اصول كافي باب الروح چنين آمده : حديث اول :

سألت ابا عبدالله عن الروح التي في آدم قوله ( فاذاسويته ونفخت فيه من روحي ) قال هذه روح مخلوقه والروح التي في عيسي مخلوقة . از امام صادق (ع) سوال كردند از روحي كه در آدم به گفته خداوند كه ( آنگاه كه او را آراستند در او روحي دميدم ) چيست ؟ فرمود اين روحي است آفريده شده و همان روحي است كه در عيسي آفريده شده .

حديث دوم : از امام صادق در باره گفته خداوند كه ( روح منه ) سوال شد فرمود : هي روح الله مخلوقة خلقها الله في آدم و عيسي .اين روح خدايي است كه در آدم و عيسي آفريده شده است . و به نظر مرحوم مجلسي در مرءاة العقول الحديث الاول صحيح و الثاني حسن .

4-    در مورد نزول قرآن بوسیله روح القدس به شخص پیامبر ( نزل به الروح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین ) «شعراء 191 ، نحل 2و102 ، شوری 52، چهار مورد» نازل کرد قرآن را بوسیله روح الامین برقلب تو تا از انذار کنندگان باشی که منظور از روح الامین همان فرشته امینی است که در رسالت و ابلاغ هیچ خطا و اشتباهی ندارد که بگفته بعضی همان جبرئیل بوده و یا فرشته ای بزرگتر و مقربتر از او و در هر دو صورت منظور از روح الامین همان واسطه ابلاغ ست.

5-    القاء و تایید بوسیله روح علی من یشاء من عباده که بطور عمومی آمده ( یلقی الروح علی من یشاء من عباده ) « غافر15،مجادله 22 دو مورد » این روح همگانی نیست بلکه به کسانی مخصوص که مورد مشیت خداوند قرار داشته باشند القاء می شود این همان روح آرامش و یا روح تقوی و هر چه هست حیات معنوی می باشد.

6-    عروج روح – تعرج الملائکه و الروح فی یوم کان مقداره خمسین الف سنه) « معارج 4» و نزول روح ( تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم قدر و قیام روح ( یوم یقوم الروح و الملائکه ) « نباء 3 سه مورد » نکته قابل دقت اینکه سه مورد اخیر روح با ملائکه آمده بالا می روند فرشتگان با روح در روزی که مقدارش پنجاه هزار سال می باشد – فرود می آیند فرشتگان و روح  در آن (شب قدر) به اذن پروردگار شان – روزیکه می ایستند روح و فرشتگان صف بسته ( در قیامت ) در تفسیر مناهج البیان از ملکی ج 29 ص 81 چنین آمده قد اضطربت المفسرین فی تفسیر الایه و ذکروا فیها وجوها کثیره و لیس فی هذه الوجوه ما یعتمد علیه من دلیل عفلی او شرعی فالاولی التوقف و ایکال علمها الی الله و الی اولیاءه

7-    در پایان باید بدانیم کلمه روح در قرآن معمولا با کلمه اذن –اراده – مشیت و یا با ضمیر متکلم وحده (نفخت) آمده که نشان دهنده عظمت و علو شان روح می باشد که فقط با اذن و مشیت و اراده خداوند می باشد و از همین جهت در جواب سوال از روح می گوید ( قل الروح من امر ربی ) یعنی روح هر چه و هر جا که هست تنها به امر و اراده خداوند است ، بر خلاف تصور بعضی مفسرین که گفته اند خداوند جواب سوال از روح را مسکوت و مبهم گذاشته .

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 20:57  توسط کاظم  | 

۱-او کالذی مر علی قریة و هی خاویة علی عروشها قال انی یحیی هذه الله بعد موتها فاماته الله ماة عام ثم بعثه قال کم لبثت قال لبثت یوماً اوبعض یوم قال بل لبثت ماة عام«بقره ۲۵۹» یا مانند آن کس (عزیر یا ارمیا پیامبر که در اینجانامش برده شده) که بر شهری گذشت که(دیوارهای آن) بر سقفهایش فرو ریخته بود(اول سقفها خراب شده وپس از آن دیوارها بر آنها فرو ریخته بود) گفت چگونه خداوند این مردم را پس از مرگشان زنده می کند پس خداوند او را به مدت صد سال میراند.سپس وی را برانگیخت گفت چقدر ماندی گفت یک روز یا بخشی از یک روز مانده ام گفت (نه) بلکه یکصد سال مانده ای طبق گفته بعضی مفسرین گویا آن مردم یکجا مرده بودند که بقایای اجساد آنان روی زمین مانده بود وکسی نبوده که آنان را دفن کند. نکته ای که از آیه استفاده می کنیم آنست که این بنده خدا پس از صد سال زنده شدن هیچ اطلاعی از مرگ خود و مدت آن و اتفاقاتی که در این مدت بر او و یا دیگران افتاده نداشت بطوریکه مدت مرگ خود را یک روز و یا کمتر از یک روز می دانست در صورتی که اگر روحی غیر از این جسم مادی وجود می داشت و یا عالم برزخی می بود باید از آن مطلع می شد و بیان می کرد که بر او چه گذشته پس این آیه بهترین دلیل صریح بر آینکه پس از مرگ تا قیامت و زنده شدن مجدد هیچ چیزی نیست، همانطور که در مرگهای مغزی می بینیم. شخصی که دچار مرگ مغزی می شودچنانچه پس از مدتی اگر چه سالها طول بکشد وقتی به هوش می آید ممکن است گذشته خود و معلومات قبلی و یا قسمتی از آن را بیاد داشته باشد اما از مدت مرگ مغزی خود و مسایلی که بر او رفته هیچگونه اطلاعی نداشته و نخواهد داشت و همینطور بیهوشی های مصنوعی جهت اعمال جراحی و یا ضربه های مغزی که شخص برای مدتی بیهوش می شود. در آن مدت هیچ چیز را نمی فهمد و بعداً هم که به هوش آمد اطلاعی حتی از مدت آن ندارد. در صورتی که اگر روحی وجود می داشت باید همه چیزهایی که بر سر آن جسم آمده و مدت آنرا بداند با آنکه جسم زنده و قلب و ریه کار می کند حال چگونه است که بعضی می پندارند که انسان وقتی جسمش مرد با جسم مرده اما روحش زنده همه چیز را می بیند و می فهمد پس انسان است و مغز و ادراکات مغزی او.

                            المغز فی وحدته کل القوی

بنابراین با توجه به ساختمان مغزو قدرت ادراکی انسان و اینکه همه معلومات و محفوظات و توانایی های علمی و اکتشافات     نشان دهنده،توان و کار مغزی می باشد و می دانیم که کوچکترین اختلال و یا کمبود و یا ضربه مغزی موجب از دست دادن بعضی حواس مثل بینایی و شنوایی و یا همه آنها و یا از دست دادن معلومات و محفوظات و یا ابتلا به جنون و فلج و غیر آن می باشد. پس انسان است و مغزش و با مرگ و از کار افتادن آن همه چیز تمام می شود پس اینکه گفته اند الروح جسمانیه الحدوت روحانیه البقاء که روح با جسم پس از چهار ماهگی پدید آمده اما برای بقاء نیاز به جسم ندارد بر خلاف علم مشاهده است،زیرا اگر منظور از روح همان حیات جسمی است که از همان آغاز در بدن پدر نطفه زنده است و با انتقال به رحم مادر که محل مناسبی برای رشد و پرورش است و تركيب با تخمك مادر ،به رشد جسمی خود ادامه داده تا پس از چهار ماهگی که به صورت انسانی کامل در آمده و نیاز به دمیدن روح جدید ندارد،مگر او تا به حال مرده بود که نیاز به روح داشته باشد،پس نه روح جدیدی در کار است ونه بقایی پس از مرگ ،بلکه هر چه هست با مرگ تمام می شود و پس از آن نشئکم فیما لا تعلمون (واقعه 61)

2- و نفخ فی الصور فاذ اهم من الاجداث الی ربهم ینسلون قالو ایا ویلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعد الرحمن وصدق المرسلون«یس 52»

در صور دمیده می شود و به ناگاه آنان از گورها به سوی پروردگارشان می شتابند می گویند ای وای بر ما چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت این است آنچه خدای رحمان وعده داده بود پیامبران راست گفته بودند، با دقت در این آیه استفاده می شود که انسان ها پس از مرگ در خوابی سنگین فرو رفته بطوریکه تا قیامت هیچ درک و اطلاعی از چیزی و جایی که در آن هستند ندارند و قیام ناگهانی قیامت است که آنها را از خواب سنگین بیدار می کند و پس از به خود آمدن بیاد می آورند که این آن وعده خداست که پیامبران به آنها داده بودند همانطور که همه اعمال و نیات گذشته خود را به یاد می آورند.گاهی انسان از خواب وحشتناکی که می بیند در اثر وحشت از خواب بیدار می شود می گوید خوب شد از خواب بیدارشدم و آنچه را می دیدم خواب بود و در بیداری نبود. اما انسان ها پس از حیات مجدد در قیامت چنین اظهاری ندارند نمی گویند خوب شد برخاستیم،پس معلوم می شود خواب انسان پس از مرگ آنقدر سنگین است که هیچ چیز وحشتناک و یا لذت بخشی را به یاد ندارند چون چیزی نیستند وحیاتی ندارند و مرگ با خواب این فرق را دارد که در خواب انسان  زنده است و قوه تخیل وادراکات مغزی او کار می کند و بهمین جهت خواب می بیند اما در مرگ حیاتی نیست مغز و ادراکات مغزی وسایر قواهمه از کار می افتند.

آیاتی که می گوید فاصله مرگ تا قیامت بسیار اندک است:

۳-الف ) قال کم لبثتم فی الارض عدد سنین قالو لبثنا یوما او بعض یوم فاسئل العادین قال ان لبثتم الا قلیلا  مومنون ۱۱۴ خداوند از آنان سوال کند که چند سال در زمین (قبر به دلیل آیات بعد ) ماندید گویند یک روز یا کمتر از یک روز از شمارشگران بپرسید گوید نماندید مگر اندکی .

ب) ویوم یحشرهم کان لم یلبثوا الا ساعه من النهار یتعارفون بینهم . یونس ۴۵

و روزی که محشور شوند چنین می پندارند که درنگ نکردند مگر ساعتی از آن روز را .

ج) و يوم تقوم الساعه يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعه كذلك كانوا يوءفكون (روم ۵۶) روزيكه قيامت بر پا شود مجرمين قسم ياد كنند كه ( از مرگ تا قيامت ) ساعتي بيش درنگ نكردهاند يعني احساس فاصله اي نمونده و از اين مدت دركي براي آنان نبوده پس عذاب و نعمت هم براي آنان منتفي است .

د) یوم یدعوکم فتستجیبون بحمده و تظنون ان لبثتم الا قلیلا. اسرا ۵۲

و روزیکه فرامی خواند شما را پس با ستایش ( دعوتش را اجابت می کنید و می پندارید که جز اندکی درنگ نکرده اید .

ه) کانهم یوم یرون ما یوعدون لم یلبثوا الا ساعه من نهار. احقاف ۳۵

در روزی را که به آنچه تهدید می شوند می بینند (چنین می پندارند) که جز ساعتی از روز درنگ نکرده اند.

ز ) کانهم یوم یرونها لم یلبثوا الا عشیه او ضحیها . نازعات ۴۶

روزی که قیامت را ببینند گویی آنان جز شامگاهی یا چاشتگاه درنگ نکرده اند .

اینک با توجه به مطالب فوق به این نتیجه می رسیم که مساله احضار روح هم چیزی جز تخیل در مخیله شخص احضار کننده نیست و مسلم است که احضار کننده نه خودش روح را می بیند و نه دیگران و اصلاً روحی که قابل دیدن نیست چگونه می توان آنرا احضار کرد و مگر او کجاست که بخواست احضار کننده حاضر می گردد و به نوشته المیزان جلد ۱ این مساله به شعبده بازی شبیه تر از واقعیت است و مگر یک انسان چند روح دارد که چند نفر در آن واحد میتوانند آنها را احضار کنند؟

۴- آیات متعددی در قرآن که مساله قیامت و زنده شدن مردگان را به سبز شدن گیاهان تشبیه نموده.

والله الذی ارسل الریاح فتثیرسحاباً فسقناه الی بلد میتت فاحیینا به الارض بعد موتها کذلک النشور«فاطر 9» خداوند است که می فرستد بادها را تا حرکت دهند ابرها را به سرزمینهای خشک پس زنده می کنیم بوسیله (باریدن ) آن زمین را پس از مرگش نکته جالب آنکه زنده شدن زمین پس از آمدن باران با ضمیر ( نا) یعنی عوامل مختلف تحت فرمان خداوند آورده سپس می گوید ( کذلک النشور) یعنی زنده شدن مردگان در قیامت این چنین است یعنی همانطور که برای سبز شدن زمین عوامل مناسب که از جمله آمدن باران لازمست برای زنده شدن مردگان هم عوامل مناسب باید فراهم گردد  و اگر تخمه و ریشه گیاهان قبلی در لابلای خاکها وجود نداشته باشد آمدن باران برای سبز شدن کافی نیست پس وجود تخمه و ریشه در خاک و فصل مناسب با آمدن باران زمین سبز می گردد.

و من آیاته انک تری الارض خاشعهً فاذا انزلنا علیها الماء اهتزت و ربت ان الذی احیاها لمحی الموتی انه علی کلشیی قدیر « فصلت 39» از نشانه های قدرت اوست که زمین مرده ( بی گیاه ) را می بینی پس آنگاه که آب را بر او نازل کردیم به جنبش در آمده و سبز می شود همانا آن کس که این زمین مرده را زنده نمود زنده کننده مردگان خواهد بود همانا او بر هر چیزی تواناست، میدانیم که زمین به اعجاز سبز نمی شود بلکه با وجود تخمه و ریشه های موجود سبز می شود پس انسانها هم از ذرات موجود در دل خاک پس از فراهم شدن شرایط مساعد زنده می گردند و شاید از یک سلول باقیمانده از یک انسان چرا که کما بدأکم تعودون همانگونه که از ( یک سلول ) بوجود آمدید بر می گردید.همان تك سلولي كه حاوي و حامل خصوصيات پدران و مادران بوده و يا رشد و پرورش آن شكوفا مي گردد و همان خصوصيات ارثي را از خود به ظهور مي رساند .

و هو الذی یرسل الریاح بشراً بین یدی رحمته حتی اذا اقلت سحاباً ثقالاً سقناه لبلد میت فانزلنا به الماء فاخرجنا به من کل الثمرات کذالک نخرج الموتی «اعراف 75» اوست که می فرستد بادها را بشارت دهنده (باران) پیشاپیش رحمتش تا ابرهای گرانبار را برداشته بسوی سرزمین مرده می رانیم پس بوسیله آن آب نازل می کنیم و با آن از همه نوع محصول پدید می آوریم اینگونه مردگان را از قبرها خارج می سازیم.

فیها تحیون و فیها تموتون و منها تخرجون «اعراف 25» و یحیی الارض بعد موتها و کذالک تخرجون « روم 19» فانشرنا به بلده میتاً کذلک تخرجون «زخرف 11» نكته قابل توجه اينكه همانطور كه تخمه هر گياه پس از سبز شدن همه خصوصيات گياه قبلي را از خود بروز مي دهد و نياز به سوال كردن از سابقه و رنگ و بو وساير خصوصياتي كه قبلا داشته ندارد همچنين انسانها پس از زنده شدن ( يو م تبلي السرائر ) همه اعمال و اسرار آنان نمايان است و حتي نياز به محاسبه نيست ( كفي بنفسك اليوم عليك حسيبا )

 ۵-آیاتی که می گوید پاداش و یا مجازات عمل فقط در آخرتست

الم تکن آیاتی تتلی علیکم فکنتم بها تکذبون قالوا ربنا غلبت علینا شقوتنا و کنا قوماً ضالین ربنا اخرجنا منها فان عدنا فانا ظالمون « مومنون 105» به آنها گفته می شود آیا آیات من بر شما خوانده نمی شد و شما آنها را تکذیب می کردید گویند پروردگارا شقاوت بر ما غالب شد و ما مردمی گمراه بودیم پروردگارا ما را از این جا ( عذاب جهنم » بیرون ببر پس اگر بگمراهی باز گشتیم ما ستمکاریم و درباره مومنین گوید انی جزیتهم الیوم بما صبروا انهم هم الفائزون « مومنون 111» همانا من امروز آنان را بخاطر صبری که نمودند پاداش داده ام ( پس پاداش در آن روز قیامتست )

انما توفون اجورکم یوم القیمه «ال عمران 185» همانا پاداش اعمال شما فقط در قیامت باز پس داده می شود.

ثم ینبئهم بما عملوا یوم القیمه «مجادله 7» سپس خبر دار می کند شما را به آنچه عمل کرده اید در روز قیامت

و اذا القبور بعثرت علمت نفس ما قدمت و اخرت « انفطار 6» آن گاه که قبر ها زیر و رو شود هر کسی خواهد دانست که چه پیش فرستاده و چه دنباله و آثار اعمال او بوده – یعنی قبل از قیام قیامت آگاهی بر حقیقت و آثار اعمال خود ندارد.

الیوم تجزی کل نفس بما کسبت لا ظلم الیوم ان الله سریع الحساب « مومن 17» امروز جزاء داده می شود هر کس به آنچه انجام داده بدون آنکه به کسی ظلم شود .

یومئذٍیتذکر الانسان و انی له الذکری یقول یالیتنی قدمت لحیاتی « فجر 23 » در این روز ( قیامت ) است که انسان متوجه می شود اما چه فایده گوید ای کاش پیش فرستاده بودم ( و بفکر این روز و این جایگاه ) برای زندگیم ( یعنی حیات اخروی که همیشگی و هر کسی را فقط بعملش اجر و مزد می دهند) بودم.

نتیجه اینکه تا قبل از احیاء در قیامت نه روحی هست که باقی باشد و نه از اعمال خود خبر دارد و نه پاداش و مجازاتی در کار است. کیف تکفرون بالله و کنتم امواتاً فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون « بقره 28» چگونه کفر به خداوند می ورزید در صورتیکه شما مردگانی بودید که او به شما حیات داده ( وسیله و اسباب زنده شدن شما را فراهم نمود ) سپس می میراند شما را ( پس از این زندگی طبق عوامل مختلف ژنی و طبیعی و غیره تباه می شوید ) و پس از آن شما را ( مجددا) زنده می کنیم سپس به سوی او بر می گردید دقت کنید همانطور که قبل از زنده شدن در دنیا چیزی نبودیم ( لم یکن شیئاً مذکورا ) و از آن دوران چیزی بیاد نداریم پس از مرگ تا قیامت هم چیزی نیستیم بلکه قیامت احیاء مجدد است  

قل يحييها الذي انشاها اول مره و هو بكل خلق عليم  (يس 79 )

بگو زنده مي كند آن را ( استخوانهاي پوسيده را ) همان كسي كه ايجاد كرد آنرا اولين بار ( در دنيا ) يعني زنده شدن در قيامت براي مرتبه دوم و تكرار حيات اول مي باشد ) چرا كه او به هر آفرينشي آگاه و توانا ست .

مفهومئ آيه اين است كه اگر شما نتوانستيد نحوه حيات در قيامت را تصور كنيد كه نمي توانيد اما اين را بايد بدانيد كه احياء مجدد مردگان در قيامت را كسي به عهده دارد كه به هر آفرينشي تواناست

و همانطور که برای زنده شدن در دنیا مقدمات و فراهم آمدت شرایط مناسبی لازمست برای زنده شدن مجدد در قیامت نیز مقدمات و شرایط مناسبی لازمست که پس از فراهم شدن آن ناگهان از گورها برخاسته ( و نفخ فی الصور فاذا هم من الاجداث الی ربهم ینسلون قالوا یا ویلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعدا الرحمن و صدق المرسلون «یس 52»پس از دمیده شدن در صور ناگهان از قبرها سر بر آورده و بطرف پروردگارشان رهسپارمی گردند.

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 20:55  توسط کاظم  | 

 

1-    حتی اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون لعلی اعمل صالحاً فیما ترکت کلا انها کلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون « مومنون 101» تا آن گاه که مرگ یکی از آنان فرا می رسد ( یعنی مرگ خود آمدنی است طبق علل و عوامل مخصوص هر کس که دیگر از ادامه حیات نا امید شده ) گوید ( خواست درونی) پروردگارا مرا برگردان ( که به زندگی خود ادامه دهم ) شاید عمل صالحی انجام دهم که جبران گذشته نمایم ( به او گفته می شود) هرگز، این سخنی است که خود گوینده آن هستی و پس از مرگشان تا قیامت فاصله ایست و کلمه برزخ همانطور که در کتب لغت آمده بمعنی فاصله می باشد و در تفسير كشاف ذيل اين آيه آمده ( اذا ايقن بالموت و اطلع علي حقيقه الامر ادركته الحسره علي ما فرط فيه من الايمان و العمل الصالح فيه فسئل الرجعه و امامهم حائل بينهم وبين الرجعه الي يوم البعث )  آنگاه که شخص خود را در حال مرگ می بیند  وبر حقیقت اعمال گذشته خود آگاه شده با وحشت از آینده و حسرت بر گذشته و فرصت های از دست داده و کوتاهی در ایمان و کارهای شایسته .  خواهان بازگشت  ( که همان ادامه حیات است ) گردیده اما متاسفانه میان او و باز گشت تا فیامت فاصله است .

2-    اني آمنت بربكم فاسمعون قیل ادخل الجنه قال یا لیت قومی یعلمون بما غفرلی ربی و جعلنی من المکرمین «یس 27» من ايمان آوردم به پروردگار شما (خطاب به رسولان) پس بشنويد (و شاهد باشيد) به آن مرد با ایمان ( حبیب نجار) گفته شد ( گوینده معلوم نیست شاید گوینده همان قوم بوده  اند و شاید از روی استهزاء بوده كه در الميزان آمده و فخر رازي گويد (  سیقال له یعنی بزودی در قیامت به او گفته می شود) داخل بهشت شو گوید ای کاش قوم من می دانستند که ايمان آوردن من سبب شد كه پروردگار من مرا مورد آمرزش و لطف و كرم خود قرار داد) همه گفت و شنيد ها در حال حيات وي بوده و نيازي نيست كه اينهارا پس از كشته شدن احتمالي وي و با روح جدا شده او بدانيم و فرمان به دخول بهشت در قيامت است  .

3-    درباره فرعون و فرعونیان النار یعرضون علیها غدوّاً و عشیّاً و یوم تقوم الساعة ادخلوا ال فرعون اشد العذاب «غافر 46» آتش بر آنها عرضه می گردد  هر صبح و شام و آنگاه که قیامت فرا رسید ( می گویند) آنان را در سخت ترین عذاب داخل کنید گفته شده كه چون در قيامت صبح و شامي نيست پس آيه مربوط به عالم برزخ مي باشد در صورتيكه همين تعبير براي بهشتيان به كار رفته  و یوم یعرض الذین کفروا علی النار الیس هذا بالحق « احقاف 4» و یوم یعرض الذین کفروا علی النار اذهبتم طیبا تکم فی حیاتکم الدنیا « احقاف 20» و روزي كه عرضه مي شوند كافران بر آتش ( زيرا كه ) در زندگي دنيا پاكيزه هايشان را ( بهترين نعمت هايي كه همان پيروي از عقل و فراهم نمودن آسايش در آخرت بوده ) از دست داده اند .جنات عدن التی وعدالرحمن عباده بالغیب انه کان وعده مأتیّاً لا یسمعون فیها لغواً الا سلاماً لهم رزقهم فیها بکره و عشیاً « مریم ۶۲» باغهاي دائمي كه خداي رحمان در جهان غيب به بندگان خود وعده داده است به يقين وعده او آمدنيست در آنجا سخن بيهوده نمي شنوند ولي سلام مي شنوند و رزقشان صبح و شام برايشان آماده است  آيه صريح است كه مربوط به بهشت بوده و هر صبح و شام به آنها غذا داده مي شود و مي توان آيه النار يعرضون عليها را اين گونه معني نمود كه آثار بد اعمال ستمگرانه آن را كه موجب آتش لعن و نفرين مردم مظلوم ستم ديده بر آنها هر صبح و شام روان است و با قيام قيامت در اشد العذاب قيامت وارد مي شوند دانست . استفاده می شود که عرضه آنان بر آتش و یا عرضه آتش بر آنان فقط در قیامتست زيرا كه در جنات عدن نیز بکرهً و عشیّاً آمده پس همانطور که رزق بهشتیان در قیامت بکره و عشیاً می باشد عذاب آل فرعون نیز غدوّاً و عشیّاً می باشد.

4-    و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء ولکن لا تشعرون « بقره 154» به کسانی که در راه خدا بشهادت می رسند مرده نگوئید بلکه آنها زنده اند لکن شما درک نمی کنید ، فخر رازی با استفاده از شان نزول آیه كه پس از جنگ احد نازل شده گويد مسلمین درباره شهدا می گفتند اینان مردند  می گوید  لا تقولوا انهم امواتا و لا تسموهم بالموتی و انهم سیحيون غیر بعید ، نگوئید اینان مردگانند و آنان را مرده ننامید و آنان بزودی زنده خواهند شد.

5-    و لا تحسبن الذین قتلوا فی سیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون « ال عمران 169» کسانی که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندارید بلکه آنان زنده اند و در پیشگاه پروردگارشان روزی می برند.

   از جمع دو آیه اخیر استفاده می شود که 1- قتل فی سبیل الله نه هر قتلی و نه هر کس که از دنیا می رود و این حیاتی است مخصوص شهدا که شما آنرا درک نمی کنید همانطور که( ولکم فی القصاص حیوه یا اولی الالباب )«بقره 179» این چه حیاتی است که با قصاص از  قاتل و كشتن آن بدست می آید و نظیر آیه یا ایها الذین امنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم »انفال 24» ای کسانیکه ایمان آورده اید دعوت خدا و رسولش را بپذیرید وقتی که فرا می خواند شما را برای چیزی که حیات شما در آن است این چه حیاتی است که با رفتن به جهاد و کشتن دیگران فراهم می شود . نیست مگر حیات معنوی یعنی ابقاء و استواری توحید تا قیامت و چون اثر آن در ارشاد انسانها در حال و آینده خارج از درک آنان بوده آنان را به (ولکن لا تشعرون ) مخاطب قرار داده 2-  من عمل صالحاً من ذکرٍاو انثی و هو مومن فلنحیینه حیوة طیبة «نحل 97» هر کس عمل صالحی انجام داد از روی ایمان  خواه مرد یا زن ما او را زنده می کنیم زندگي پاکیزه این حیات طیب را در آیه و ان الدار الاخرة لهی الحیوان لو کانوا یعلمون « عنکبوت 64» همانا  حیات واقعی در آخرت است اگر بدانید. توضیح داده پس حیات واقعی طیب برای شهیدان همان حیات عالم آخرتست در کتاب المعجم فی فقه القرآن ج 4 صفحه 774 در مورد حیات شهدا چنین آمده پس از بررسی مجموع آرا و عقاید متفاوت با موافقت با نظر اکثریت می گویم که آن حیات حقیقی متصل به حیات دنیایی آنانان می باشد نه بدان معنی که آنان مرده اند و سپس خداوند آنان را زنده گردانیده بلکه بدین معنا که حیات آنان به شکلی بالاتر و اشرف از حیاتشان در دنیااستمرار یافته به طوریکه نحوه آن حیات را غیر از خدا کسی نمی داند و این مخصوص شهدا نه آن حیات برزخی که برای عموم مومنین گفته شده آن طور که از ظاهر عبارت المیزان استفاده می شود بلکه ما حقیقت آن  حیات را نمی دانیم  همچنانکه در آیه سوره بقره فرموده ( ولیکن آن حیات را درک نمی کنید) ولی قرآن خصوصیات آن حیات را در سوره آل عمران چنین بیان نموده 1-آن حیاتی است الهی و معنوی روحانی نه مادی مربوط به جسم ایشان 2-روزی می برند نزد خداوند نه از جنس روزی های ما و نه از جنس روزی های اهل بهشت3- حشر آنان با خداوندو حضور در پیشگاه او نشسته بر سفره او مهمانانی که با کرامت او بسر می برند ( فرحین بما اتاهم الله من فضله ) و در سوره محمد آیه 4 می فرماید والذین قتلوا فی سبیل الله فلن یضل اعمالهم ترجمه آنچه از شهید باقی می ماند تنها عمل آنان که جانفشانی در راه خدا و دین خدا بوده و اثر آن که اصلاح جامعه و ابقاء توحید و دین خداست می باشد و آنان را زنده جاوید نگه می داردو اگر منظور از آیه بقای روح است که این معنا اختصاص به شهدا ندارد و به هر صورت از این دو آیه هم نه حیات برزخی استفاده می شود و نه بقاء روح.

ضمناً اعتقاد به  حیات برزخی چنانکه علامه طباطبایی در جلد اول المیزان ص 351 اظهار نموده از ضروریات قرآن نبوده و مسلمین نیز اجماع نظر بر آن ندارند. و انكار آن انكار ضروري دين نيست .           


نکته جالب اینکه در هیچ یک از آیات قرآن در مورد صحبتهای بهشتیان و جهنمیان درباره پس از مرگ تا قیامت بین آنان دیده نمی شود که بتوان برای اثبات برزخ و بقاء روح به آن استناد نمود.

شاید تعصب فلاسفه و عرفا و بسیاری از دانشمندان اسلامی بر اعتقاد و اثبات روح بخاطر آن بوده که تصور می کرده اند که انکار روح مساوی انکار خداوند یا قیامت و یا مجردات می باشد در صورتیکه انکار روح و بجای آن اثبات همه این قدرتهای غیر مادی  برای مغز انسان در حیات و زندگی این جهان منافات با اعتقاد به خدا و قیامت ندارد و چون مادیین منکر خداوند ، روح را نیز منکر می شده اند این توهم پیش آمده که هر کس روح را منکر باشد بالملازمه منکر خداوند است در صورتیکه چنین ملازمه ای در کار نیست.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 20:5  توسط کاظم  |